حدیث از امام رضا(ع)


 

1. مؤمن‌ ، مؤمن‌ واقعى‌ نيست‌ ، مگر آن‌ كه‌ سه‌ خصلت‌ در او باشد : سنتى‌ از پروردگارش‌ و سنتى‌ از پيامبرش‌ و سنتى‌ از امامش‌ . اما سنت‌ پروردگارش‌ ، پوشاندن‌ راز خود است‌ ، اما سنت‌ پيغمبرش‌ ، مدارا و نرم‌ رفتارى‌ با مردم‌ است‌ ، اما سنت‌ امامش‌ صبر كردن‌ در زمان‌ تنگدستى‌ و پريشان‌ حالى‌ است‌
(اصول‌ كافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 339)
2.  پنهان‌ كننده‌ كار نيك‌ ( پاداشش‌ ) برابر هفتاد حسنه‌ است‌ و آشكار كننده‌كار بد سرافكنده‌ است‌ ، و پنهان‌ كننده‌ كار بد آمرزيده‌ است‌
(اصول‌ كافى‌ ، ج‌ 4 ، ص‌ 160)
3.  از اخلاق‌ پيامبران‌ ، نظافت‌ و پاكيزگى‌ است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
4.  امين‌ به‌ تو خيانت‌ نكرده‌ ( و نمى‌كند ) و ليكن‌ ( تو ) خائن‌ را امين‌ تصورنمودى‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
5.  برادر بزرگتر به‌ منزله‌ پدر است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
6.  دوست‌ هركس‌ عقل‌ او ، و دشمنش‌ جهل‌ اوست‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 467)
7.  دوستى‌ با مردم‌ ، نيمى‌ از عقل‌ است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 467)
8.  به‌ درستى‌ كه‌ خداوند ، سر و صدا و تلف‌ كردن‌ مال‌ و پر خواهشى‌ را دوست‌ندارد
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 467)
9.  عقل‌ شخص‌ مسلمان‌ تمام‌ نيست‌ ، مگر اين‌ كه‌ ده‌ خصلت‌ را دارا باشد : از اواميد خير باشد ، از بدى‌ او در امان‌ باشند ، خير اندك‌ ديگرى‌ را بسيار شمارد ، خير بسيار خود را اندك‌ شمارد ، هرچه‌ حاجت‌ از او خواهند دلتنگ‌ نشود ، در عمر خود از دانش‌طلبى‌ خسته‌ نشود ، فقر در راه‌ خدايش‌ از توانگرى‌ محبوبتر باشد ، خوارى‌ در راه‌ خدايش‌ از عزت‌ با دشمنش‌ محبوبتر باشد ، گمنامى‌ را از پرنامى‌ خواهانتر باشد . سپس‌ فرمود : دهمى‌ چيست‌ و چيست‌ دهمى‌ ! به‌ او گفته‌ شد : چيست‌ ؟ فرمود : احدى‌ را ننگرد جز اين‌ كه‌ بگويد او از من‌ بهتر و پرهيزگارتر است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 467)
10.  از امام‌ رضا ( ع‌ ) سؤال‌ شد : سفله‌ كيست‌ ؟ فرمود : آن‌ كه‌ چيزى‌ دارد كه‌از ( ياد ) خدا بازش‌ دارد
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
11.  ايمان‌ يك‌ درجه‌ بالاتر از اسلام‌ است‌ ، و تقوا يك‌ درجه‌ بالاتر از ايمان‌است‌ ، و به‌ فرزند آدم‌ چيزى‌ بالاتر از يقين‌ داده‌ نشده‌ است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
12.  اطعام‌ و ميهمانى‌ كردن‌ براى‌ ازدواج‌ از سنت‌ است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
13.  پيوند خويشاوندى‌ را برقرار كنيد گرچه‌ با جرعه‌ آبى‌ باشد ، و بهترين‌ پيوندخويشاوندى‌ ، خوددارى‌ از آزار خويشاوندان‌ است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
14.  حضرت‌ رضا ( ع‌ ) هميشه‌ به‌ اصحاب‌ خود مى‌فرمود : بر شما باد به‌ اسلحه‌پيامبران‌ ، گفته‌ شد : اسلحه‌ پيامبران‌ چيست‌ ؟ فرمود : دعا
(اصول‌ كافى‌ ، ج‌ 4 ، ص‌ 214)
15.  از نشانه‌هاى‌ دين‌ فهمى‌ ، حلم‌ و علم‌ است‌ ، و خاموشى‌ درى‌ از درهاى‌ حكمت‌است‌ . خاموشى‌ و سكوت‌ ، دوستى‌ آور و راهنماى‌ هر كار خيرى‌ است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
16.  زمانى‌ بر مردم‌ خواهد آمد كه‌ در آن‌ عافيت‌ ده‌ جزء است‌ ، كه‌ نه‌ جزء آن‌ دركناره‌گيرى‌ از مردم‌ ، و يك‌ جزء آن‌ در خاموشى‌ است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
17.  از امام‌ رضا ( ع‌ ) از حقيقت‌ توكل‌ سؤال‌ شد . فرمود : اين‌ كه‌ جز خدا ازكسى‌ نترسى‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
18.  به‌ راستى‌ كه‌ بدترين‌ مردم‌ كسى‌ است‌ كه‌ يارى‌اش‌ را ( از مردم‌ ) باز دارد وتنها بخورد و زير دستش‌ را بزند
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 472)
19.  بخيل‌ را آسايشى‌ نيست‌ ، و حسود را خوشى‌ و لذتى‌ نيست‌ ، و زمامدار را وفايى‌ نيست‌ ، و دروغگو را مروت‌ و مردانگى‌ نيست‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 473)
20.  كسى‌ دست‌ كسى‌ را نمى‌بوسد ، زيرا بوسيدن‌ دست‌ او مانند نماز خواندن‌ براى‌اوست‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 473)
21.  به‌ خداوند خوشبين‌ باش‌ ، زيرا هركه‌ به‌ خدا خوشبين‌ باشد ، خدا با گمان‌خوش‌ او همراه‌ است‌ ، و هركه‌ به‌ رزق‌ و روزى‌ اندك‌ خشنود باشد ، خداوند به‌ كردار اندك‌ او خشنود باشد ، و هركه‌ به‌ اندك‌ از روزى‌ حلال‌ خشنود باشد ، بارش‌ سبك‌ و خانواده‌اش‌ در نعمت‌ باشد و خداوند او را به‌ درد دنيا و دوايش‌ بينا سازد و او را از دنيا به‌ سلامت‌ به‌ دار السلام‌ بهشت‌ رساند
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 472)
22.  ايمان‌ چهار ركن‌ است‌ : توكل‌ بر خدا ، رضا به‌ قضاى‌ خدا ، تسليم‌ به‌ امرخدا ، واگذاشتن‌ كار به‌ خدا
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
23.  از امام‌ رضا درباره‌ بهترين‌ بندگان‌ سؤال‌ شد . فرمود : آنان‌ هرگاه‌ نيكى‌كنند خوشحال‌ شوند ، و هرگاه‌ بدى‌ كنند آمرزش‌ خواهند ، و هرگاه‌ عطا شوند شكر گزارند ، و هرگاه‌ بلا بينند صبر كنند ، و هرگاه‌ خشم‌ كنند . درگذرند
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
24.  كسى‌ كه‌ فقير مسلمانى‌ را ملاقات‌ نمايد و بر خلاف‌ سلام‌ كردنش‌ بر اغنيا براو سلام‌ كند ، در روز قيامت‌ در حالى‌ خدا را ملاقات‌ نمايد كه‌ بر او خشمگين‌ باشد
(عيون‌ اخبار الرضا ، ج‌ 2 ، ص‌ 52)
25.  از حضرت‌ امام‌ رضا ( ع‌ ) درباره‌ خوشى‌ دنيا سؤال‌ شد . فرمود : وسعت‌ منزل‌و زيادى‌ دوستان‌  
(بحار الانوار ، ج‌ 76 ، ص‌ 152)
26.  زمانى‌ كه‌ حاكمان‌ دروغ‌ بگويند ، باران‌ نبارد و چون‌ زمامدار ستم‌ ورزد ،دولت‌ ، خوار گردد ، و اگر زكات‌ اموال‌ داده‌ نشود چهار پاپان‌ از بين‌ روند
(بحار الانوار ، ج‌ 73 ، ص‌ 373)
27.  هر كس‌ اندوه‌ و مشكلى‌ را از مؤمنى‌ برطرف‌ نمايد ، خداوند در روز قيامت‌اندوه‌ را از قلبش‌ برطرف‌ سازد
(اصول‌ كافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 268)
28.  بعد از انجام‌ واجبات‌ ، كارى‌ بهتر از ايجاد خوشحالى‌ براى‌ مؤمن‌ ، نزدخداوند بزرگ‌ نيست‌
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
29.  بر شما باد به‌ ميانه‌روى‌ در فقر و ثروت‌ ، و نيكى‌ كردن‌ چه‌ كم‌ و چه‌ زياد ،زيرا خداوند متعال‌ در روز قيامت‌ يك‌ نصفه‌ خرما را چنان‌ بزرگ‌ نمايد كه‌ مانند كوه‌ احد باشد
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 346)
30.  به‌ ديدن‌ يكديگر رويد تا يكديگر را دوست‌ داشته‌ باشيد و دست‌ يكديگر رابفشاريد و به‌ هم‌ خشم‌ نگيريد
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
31.  بر شما باد راز پوشى‌ در كارهاتان‌ در امور دين‌ و دنيا . روايت‌ شده‌ كه‌" افشاگرى‌ كفر است‌ " و روايت‌ شده‌ " كسى‌ كه‌ افشاى‌ اسرار مى‌كند با قاتل‌ شريك‌ است‌ " و روايت‌ شده‌ كه‌ " هرچه‌ از دشمن‌ پنهان‌ مى‌دارى‌ ، دوست‌ تو هم‌ بر آن‌ آگاهى‌ نيابد "
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
32.  آدمى‌ نمى‌تواند از گردابهاى‌ گرفتارى‌ با پيمان‌شكنى‌ رهايى‌ يابد ، و ازچنگال‌ عقوبت‌ رهايى‌ ندارد كسى‌ كه‌ با حيله‌ به‌ ستمگرى‌ مى‌پردازد
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 349)
33.  با سلطان‌ و زمامدار با ترس‌ و احتياط همراهى‌ كن‌ ، و با دوست‌ با تواضع‌ ،و با دشمن‌ با احتياط ، و با مردم‌ با روى‌ خوش‌
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 356)
34.  هر كس‌ به‌ رزق‌ و روزى‌ كم‌ از خدا راضى‌ باشد ، خداوند از عمل‌ كم‌ او راضى‌باشد
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 356)
35.  عقل‌ ، عطيه‌ و بخششى‌ است‌ از جانب‌ خدا ، و ادب‌ داشتن‌ ، تحمل‌ يك‌ مشقت‌است‌ ، و هر كس‌ با زحمت‌ ادب‌ را نگهدارد ، قادر بر آن‌ مى‌شود ، اما هر كه‌ به‌ زحمت‌ بخواهد عقل‌ را به‌ دست‌ آورد جز بر جهل‌ او افزوده‌ نمى‌شود
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 342)
36.  به‌ راستى‌ كسى‌ كه‌ در پى‌ افزايش‌ رزق‌ و روزى‌ است‌ تا با آن‌ خانواده‌ خود را اداره‌ كند ، پاداشش‌ از مجاهد در راه‌ خدا بيشتر است‌
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 339)
37.  پنج‌ چيز است‌ كه‌ در هر كس‌ نباشد اميد چيزى‌ از دنيا و آخرت‌ به‌ او نداشته‌ باش‌ : كسى‌ كه‌ در نهادش‌ اعتماد نبينى‌ ، و كسى‌ كه‌ در سرشتش‌ كرم‌ نيابى‌ ، و كسى‌ كه‌ در خلق‌ و خوى‌اش‌ استوارى‌ نبينى‌ ، و كسى‌ كه‌ در نفسش‌ نجابت‌ نيابى‌ ، و) كسى‌ كه‌ از خدايش‌ ترسناك‌ نباشد
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
38.  هرگز دو گروه‌ با هم‌ روبه‌رو نمى‌شوند ، مگر اين‌كه‌ نصرت‌ و پيروزى‌ با گروهى‌است‌ كه‌ عفو و بخشش‌ بيشترى‌ داشته‌ باشد
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
39.  مبادا اعمال‌ نيك‌ و تلاش‌ در عبادت‌ را به‌ اتكاى‌ دوستى‌ آل‌ محمد ( ع‌ ) رهاكنيد ، و مبادا دوستى‌ آل‌ محمد ( ع‌ ) و تسليم‌ براى‌ آنان‌ را به‌ اتكاى‌ عبادت‌ از دست‌ بدهيد ، زيرا هيچ‌ كدام‌ از اين‌دو به‌ تنهايى‌ پذيرفته‌ نمى‌شود
(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
40.  عبادت‌ پر روزه‌ داشتن‌ و نماز خواندن‌ نيست‌ ، و همانا عبادت‌ پر انديشه‌كردن‌ در امر خداست‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
41.  كسى‌ كه‌ نعمت‌ دارد بايد كه‌ بر عيالش‌ در هزينه‌ وسعت‌ بخشد
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
42.  هرچه‌ زيادى‌ است‌ نياز به‌ سخن‌ زيادى‌ هم‌ دارد
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
43.  كمك‌ تو به‌ ناتوان‌ بهتر از صدقه‌ دادن‌ است‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
44.  به‌ آن‌ حضرت‌ گفته‌ شد : چگونه‌ صبح‌ كردى‌ ؟ فرمود : با عمر كاسته‌ ، و كردارثبت‌ شده‌ ، و مرگ‌ بر گردن‌ ما و دوزخ‌ دنبال‌ ما است‌ ، و ندانيم‌ با ما چه‌ شود
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
45.  سخاوتمند از طعام‌ مردم‌ بخورد تا از طعامش‌ بخورند ، و بخيل‌ از طعام‌ مردم‌نخورد تا از طعامش‌ نخورند
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
46.  ما خاندانى‌ باشيم‌ كه‌ وعده‌ خود را وام‌ دانيم‌ چنانچه‌ رسول‌ خدا ( ص‌ )كرد
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
47.  هيچ‌ بنده‌ به‌ حقيقت‌ كمال‌ ايمان‌ نرسد تا سه‌ خصلتش‌ باشد : بينايى‌ در دين‌ ، و اندازه‌دارى‌ در معيشت‌ ، و صبر بر بلاها
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 471)
48.  به‌ ابى‌ هاشم‌ داود بن‌ قاسم‌ جعفرى‌ فرمود : اى‌ داود ما را بر شما به‌ خاطر رسول‌ خدا ( ص‌ ) حقى‌ است‌ ، و شما را هم‌ بر ما حقى‌ است‌ ، هر كه‌ حق‌ ما را شناخت‌ رعايت‌ او بايد ، و هر كه‌ حق‌ ما را نشناخت‌ حقى‌ ندارد
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 471)
49.  با نعمتها خوش‌ همسايه‌ باشيد ، كه‌ گريز پايند ، و از مردمى‌ دور نشوند كه‌ باز آيند
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 472)
50.  ابن‌ سكيت‌ به‌ آن‌ حضرت‌ گفت‌ : امروزه‌ حجت‌ بر مردم‌ چيست‌ ؟ در پاسخ‌فرمود : همان‌ عقل‌ است‌ كه‌ به‌ وسيله‌ آن‌ شناخته‌ مى‌شود آن‌ كه‌ راستگو است‌ از طرف‌ خدا و از او باور مى‌كند ، و آن‌ كه‌ دروغگو است‌ و او را دروغ‌ مى‌شمارد ، ابن‌ سكيت‌ گفت‌ : به‌ خدا اين‌ است‌ پاسخ‌
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 473)

حدیث امام حسین (ع)

حدیث (1) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب 
جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.

(تحف العقول ، ص 247)

حدیث (2) امام حسین علیه السلام فرمودند:

أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقة الىَ الجنّة 
هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود.

(کشف الغمة فی معرفة الائمه ج 2،ص 33)

حدیث (3) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق 
رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد.

(بحارالانوار،ج 44،ص383)

حدیث (4) امام حسین علیه السلام فرمودند:

إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ 
بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است

(التفسیر المنسوب الی الامام الحسن العسکری علیه السلام ص309)

حدیث (5) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا یأمَن یومَ القیامَةِ إلاّ مَن خافَ الله فِی الدُّنیا 
کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت

(مناقب ابن شهر آشوب ج/4 ص/ 69) (بحار الانوار، ج 44، ص 192 )

حدیث (6) امام حسین علیه السلام فرمودند:

أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

(بحارالانوارج81 ص257) (بحارالانوارج90 ص291)  

حدیث (7) امام حسین علیه السلام فرمودند:

اَلبُکاءُ مِن خَشیةِ اللهِ نَجآةٌ مِنَ النّارِ 
گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است

(جامع الاخبار ص97)

حدیث (8) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِیَةِ اللهِ کانَ اَفوَتَ لِما یَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما یَحذَرُ
آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.

(الکافی،ج2،ص373)(الکافی،ج4،ص117)

حدیث (9) امام حسین علیه السلام فرمودند:

اِنّ اَعفَی النّاسِ مَن عَفا عِندَ قُدرَتِهِ
بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.

(الدره الباهره، ج 71،ص400)

حدیث (10) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من اَحبک نهاک و من اَبغضک اَغراک.
کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند

(نزهه الناظر،ص88)

حدیث (11) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من دلائل العالم إنتقادة لحدیثه و علمه بحقائق فنون النظر.
از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .

(بحارالانوار،ج75،ص119)

حدیث (12) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا تقولوا باَلسنَتکم ما ینقُص عَن قَدَرَکم
چیزى را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد

(جلاءالعیون،ج۲ص۲۰۵)

حدیث(13) امام حسین علیه السلام فرمودند:

یاک و ما تعتذر منه ، فإن المؤمن لا یسیء و لا یعتذر، و المنافق کل یوم یسیء و یعتذر
حذر کن از مواردی که باید عذرخواهی کنی ، زیرا مؤمن نه کار زشتی انجام می دهد و نه به عذرخواهی می پردازد، اما منافق همه روزه بدی می کند، و به عذرخواهی می پردازد.

( بحار الانوار، ج 75، ص120 )

حدیث(14) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مُجالَسَةِ أهلِ الدِنَاءَة شَر، وَ مُجَالَسَةِ أَهلِ الفُسُوقِ ریبَة

همنشینی با سفلگان و افراد پست ناپسند است و همدمی گناهکاران موجب بدبینی مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار است

(بحارالانوار، ج75، ص 122)

حدیث(15) امام حسین علیه السلام فرمودند:  

فَإنی لا أَرَی المَوتَ إلَّا السَّعادَةَ وَ الحَیاة مَعَ الظّالِمینَ إلّا بَرماًی
به درستی که من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز محنت نمی دانم.

(تحف العقول ، ص 245)

حدیث (16) امام حسین علیه السلام فرمودند:

إنَّ أجوَدَ النَّاسِ مَن أعطیَ مَن لا یرجُو.
بخشنده‌ترین مردم کسی است که به آنکه چشم امید به او نبسته، بخشش ‌کند.

(کشف ‌الغمّة، ج2، ص30 )

حدیث(17) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مَن صَامَ ثَلَاثَةَ أَیامٍ مِن شَعبَانَ وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ وَ کانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) شَفِیعَهُ یومَ القِیامَةِ

هر کسی که سه روز از ماه شعبان را روزه بگیرد؛ بهشت بر او واجب می شود و در قیامت نیز پیامبر(ص) شفیع او خواهد بود

(الامالی ، ص 23)

حدیث(18) امام حسین علیه السلام فرمودند:

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیکم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکم فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ
نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید

(نزهه الناظر،ص 81)

حدیث(19) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

يَظهَرُ اللَّهُ قائِمَنا فَيَنتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ 
خداوند قائم ما را از پس پرده غیبت بیرون مى‏ آورد و آن‏گاه او از ستم‏گران انتقام مى‏ گیرد

(إثباة الهداة ، ج 5 ، ص 196)

حدیث(20) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

أنَا قَتیلُ العَبَرَةِ لايَذكُرُنی مُؤمِنٌ إلّا استَعبَرَ
من کشته اشکم ؛ هر مؤمنى مرا یاد کند ، اشکش روان شود

(کامل الزیارات ، ص 108)

حدیث (21) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

اَللّهُمَّ لا تَسْتَدْرِجنى بِالاِحسانِ وَ لا تُؤَدِّبْنى بِالْبَلاء
خدایا! با غرق کردن من در ناز و نعمت، مرا به پرتگاه عذاب خویش مَکشان و با بلایا (گرفتارى‏ها) ادبم مکن

(الدُّرًّةُ البَاهرة من الأصدَاف الطّاهِرة،ص 23)

حدیث (22) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

مِن دَلائِلِ عَلاماتِ القَبولِ : الجُلوسُ إلى‏ أهلِ العُقولِ
از نشانه‏ هاى خوش‏نامى و نیك‏بختى ، همنشینى با خردمندان است.

(بحارالأنوار، ج 75، ص 119)

حدیث (23) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

اَ يُّهَا النّاسُ نافِسوا فِى المَکارِمِ وَ سارِعوا فِى المَغانِمِ وَ لا تَحتَسِبوا بِمَعروفٍ لَم تَجعَلوا

اى مردم در خوبى‏ها با یکدیگر رقابت کنید و در بهره گرفتن از فرصت‏ها شتاب نمایید و کار نیکى را که در انجامش شتاب نکرده‏اید، به حساب نیاورید.

(بحارالأنوار، ج 75، ص 121)

حدیث (24) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

أَلاِستِدراجُ مِنَ اللّهِ سُبحانَهُ لِعَبدِهِ أَن يُسبِغَ عَلَیهِ النِّعَمَ وَ يَسلُبَهُ الشُّکر
غافلگیر کردن بنده از جانب خداوند به این شکل است که به او نعمت فراوان دهد و توفیق شکرگزاری را از او بگیرد.

(تحف العقول،ص 246)

حدیث (25)امام حسین علیه السلام می فرمایند:

لا یُکمَلُ العَقلُ اِلّا بِاتِّباعِ الحَق اَلاتَرَونَ اَنَّ الحَق لا یُعمَلُ بِه وَ الباطِل لا یُتَناهی عَنه

عقل جز به پیروی از «حق» کمال نمی یابد آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود و از باطل نهی نمی شود؟

(اعلام الدین، ص 298)

(بحار الانوار، ج 75، ص 127)

حدیث (26) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

ان الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معائشهم فإذا محصّوآ بالبلاء قلّ الدیّانون

همانا مردمان بنده دنيايند و دين لقلقه زبان آنهاست و هر جا منافعشان [به وسيله دين ]بيشتر تأمين شود زبان مى چرخانند و چون به بلا آزموده شوند آنگاه دين داران اندكند.

(تحف العقول/ 245)

حدیث (27) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

اَلبَخیلُ مَن بَخِلَ بِالسَّلامِ ؛
بخیل کسی است که از سلام کردن بخل ورزد (سلام نکند).

(تحف العقول/ 248)

حدیث (28) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

لِلسَّلامِ سَبعُونَ حَسَنَةً، تِسعٌ وَ سِتُّونَ لِلمُبتَدِءِ وَ واحِدَةٌ لِلرادِ ؛
سلام کردن هفتاد حسنه و ثواب دارد شصت و نه ثواب از برای سلام کننده و یک ثواب برای جوابگو است (با وجود آنکه سلام کردن مستحب ولی جواب دادن آن واجب است).

(تحف العقول ص 248)

حدیث (29) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

مَن عَبَدَ اللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ آتاهُ اللهُ فَوقَ أمانِیهِ وَ کفایتِهِ ؛
هر که خدا را ، آن‌گونه که سزاوار اوست ، بندگی کند ، خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا کند.

(بحار الأنوار، ج 68، ص 184)

حدیث (30) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

اَلبُکاءُ مِن خَشیةِ اللهِ نَجآةٌ مِنَ النّار ؛
گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است.

(جامع الاخبار/ص 97)

ادامه نوشته

حدیث ثقلین

واژه «ثقلین» دوگونه خوانده می‎شود؛ گاه بر وزن «حَرَمَین» كه مفرد آن «ثَقَل» است، خوانده می‎شود، به معنای چیز گرانمایه و پرارزش و به معنای متاع مسافر نیز آمده است و گاه بر وزن «سِبطَیْن» به معنای شیء سنگین وزن می‎آید.

برخی از محقّقان اولی را به معنای گرانمایه معنوی و دومی را به معنای اعم گرفته‎اند.[۱]

واژه «ثقلان» در كلام الهی درباره «جن و انس» به كار رفته (الرحمن، آیه 3) و در سخن پیامبر گرامی اسلام - صلّی الله علیه و آله- بیانگر «قرآن و اهل بیت علیهم السلام » است.

حدیث ثقلین در روایات اهل سنت

«حدیث ثقلین» از پرآوازه‎ترین احادیث گنجینه‎های حدیث مسلمانان است و دانشمندان و بزرگان مذاهب اسلامی در كتاب‎ هایشان، اعم از صحاح و سنن و مسائید و تفاسیر و سیره ها و تواریخ و لغت و غیر این‎ها، از این حدیث یاد كرده‎اند.

گفتنی است حدیث شریف «ثقلین» در مقاطع و زمان‎ها و مكان‎های گوناگونی از پیامبر گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ صادر شده و با اختلاف‎هایی در الفاظ نقل گردیده است كه عموماً در الفاظی چون «كتاب»، «عترت» و «اهل بیت» مشترك‎اند و دیگر الفاظ، در صدر و ذیل روایات اختلافاتی دیده می‎شود.

اهل سنت این حدیث را معتبر دانسته و آن را از ده‎ها طریق و از بیست و اندی صحابه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ روایت كرده‎اند.

در كتاب «صحیح مسلم» كه از معروف‎ترین منابع دست اوّل اهل سنّت است چنین آمده: پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در میان ما برخواست و خطبه خواند، در محلی كه آبی بود به نام «خمّ» (غدیر خم) كه در میان مكه و مدینه قرار داشت. پس حمد خدا را به جا آوردو بر او ثنا گفت و موعظه كرد و پند و اندرز داد؛

سپس فرمود: امّا بعد، ای مردم! من بشری هستم و نزدیك است فرستاده پروردگارم بیاید و دعوت او را اجابت كنم و من در میان شما دو چیز گرانمایه به یادگار می‎گذارم؛ نخست، كتاب خدا كه در آن هدایت و نور است، پس كتاب خدا را بگیرید و به آن تمسّك جویید ـ پیامبر درباره قرآن تشویق و ترغیب فراوانی كرد ـ سپس فرمود: و اهل بیتم را؛ و سه بار فرمود: به شما توصیه می‎كنم كه خدا را درباره اهل بیتم فراموش نكنید».[۲]


در كتاب معروف سنن ترمذی نیز(صحیح ترمذی)، در بحث مناقب اهل بیت ـ علیه السّلام ـ از قول «جابر بن عبدالله» می‎خوانیم: «رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ را هنگام حج، روز عرفه دیدم كه بر شتر مخصوص خود سوار بود و خطبه می‎خواند. شنیدم كه می‎فرمود: «یا ایها الناس! انی قد تركت فیكم ما ان اخذتم به لن تضلوا؛ كتاب الله و عترتی، اهل بیتی.»[۳]؛‌(ای مردم! من در میان شما دو چیز گذاردم كه اگر آن‎ها را بگیرید (و دست به دامن آن‎ها شوید) هرگز گمراه نخواهید شد؛ كتاب خدا وعترتم، اهل بیتم)

سپس ترمذی می‎افزاید:‌همین معنا را ابوذر و ابوسعید (خدری) و زید بن ارقم و خدیفه نیز روایت كرده‎اند.


روایات دیگر این حدیث، چنان كه ذكر شد، در لفظ و محتوا نزدیك و شبیه به هم می‎باشند، لذا از ذكر آن‎ها خودداری می‎كنیم. [۴]

لازم به ذکر است صحت حدیث ثقلین از نظر فریقین در رساله‌ای که «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» در مصر در این مورد چاپ نموده به اثبات رسیده ‌است.

حدیث ثقلین در منظر شیعه

شیعیان این حدیث صحیح و متواتر را یكی از دلائل امامت و وصایت بلافصل حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام می‎دانند و آن را به هشتاد و دو طریق، با عبارات گوناگون از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ روایت كرده‎اند.[۵]

این حدیث شریف خطوط مهمی را در برابر مسلمانان ترسیم می‎كند كه به قسمتی از آن‎ها اشاره می‎شود:

1. قرآن و اهل بیت ـ علیه السّلام ـ همیشه همراه یكدیگر و جدایی ناپذیرند و آن‎ها كه طالب حقایق قرآن‎اند، باید به اهل بیت ـ علیه السّلام ـ رجوع كنند.

2. همان گونه كه پیروی از قرآن بدون هیچ گونه قید و شرط بر همه مسلمانان واجب است، پیروی از اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ نیز بدون قید و شرط واجب می‎باشد.

3. اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ معصوم‎اند؛ زیرا جدایی ناپذیر بودن آن‎ها از قرآن از یك سو و لزوم پیروی بدون قید و شرط از آنان از سوی دیگر، دلیل روشنی بر معصوم بودن آن‎ها از خطا و اشتباه و گناه است؛

4. پیامبر گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در این حدیث شریف فرمود: «این دو همیشه با هم هستند تا در كنار حوض كوثر نزد من آیند، این به خوبی نشان می‎دهد كه در تمام طول تاریخ اسلام فردی از اهل بیت ـ علیه السّلام ـ به عنوان پیشوای معصوم وجود دارد و همان گونه كه قرآن همیشه چراغ هدایت است، آن‎ها نیز همیشه چراغ هدایت‎اند، پس باید كاوش كنیم و در هر عصر و زمان آن‎ها را بیابیم؛

5. از این حدیث شریف استفاده می‎شود كه جدا شدن یا پیشی گرفتن از اهل بیت ـ علیه السّلام ـ پایه گمراهی است و هیچ انتخابی را نباید بر انتخاب آن‎ها مقدم داشت.

6. آن‎ها از همه افضل و اعلم و برترند.[۶]

پانویس

  1.  ر.ك: التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ماده ثقل؛ مجمع البحرین، لسان العرب و....
  2.  صحیح مسلم، ج 4، حدیث 2408.
  3.  صحیح ترمذی، حدیث 3786.
  4.  رك: خلاصه عبقات الأنوار، حدیث ثقلین، دایره المعارف تشیع، مدخل حدیث ثقلین، پیام قرآن، آیت الله مكارم شیرازی و دیگران.
  5.  دایره المعارف تشیع، مدخل حدیث ثقلین، اعیان الشیعه، ج 1، ص 370.
  6.  رك: پیام قرآن، ج 9، ص 75.













چرا اسلام كامل ترين دين است؟ هر كس مي گويد كه دين من كامل ترين دين است. ما مشاهده مي كنيم كه همه ادي

چرا اسلام كامل ترين دين است؟ هر كس مي گويد كه دين من كامل ترين دين است. ما مشاهده مي كنيم كه همه اديان يك خدا مي پرستند چه اسلام، چه بودا، چه يهود و چه مسيحيت حتي آن بت پرست نيز به خدا معتقد است. حتي بت پرستان به آن بت يا در اصل خداي درون وجودشان اعتقاد دارند. پس اين دين اسلام چه خصوصيات برجسته اي دارد كه آن را كاملترين دين مي نامند؟

دين مبين اسلام در ميان ديگر اديان ويژگيهاي ممتاز و منحصر به فردي دارد. بررسي جامع و گسترده اين امتيازات در گرو بررسي‏هاي گسترده و فراخي است .در اين مجال به اختصار پاره‏اي از آنها را مي‏کاويم : امتيازات اسلام 
1. خردپذيري و خردپروري
از امتيازات مهم اسلام، عقلانيت، خردپذيري و بالاتر از آن خردپروري آموزه‏هاي آن است. اين مسئله در امور مختلفي نمودار است؛ از جمله:
1‌ـ1. نظام فكري و عقيدتي اسلام: (مانند خداشناسي، هستي‏شناسي، انسان‏شناسي، راهنماشناسي و فرجام‏شناسي)؛
2‌ـ1. نظام اخلاقي اسلام؛
3‌ـ1. نظام رفتاري و قوانين و دستورات عملي؛
4‌ـ1. دعوت به تحقيق و پرسشگري در انتخاب دين.
خردپذيري آموزه‏هاي اسلام، از چنان وضوح و روشني برخوردار است كه قرآن مجيد، آدميان را به بررسي هوشمندانه و انتخاب خردمندانه دين دعوت كرده و هر گونه تحميل و اجبار و پذيرش كوركورانه دين را نهي مي‏كند: «فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ141؛ پس بشارت ده بندگانم را، آنان كه به سخنان گوش فرا داده و برترين را بر مي‏گزينند» و «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي»142؛ «هيچ‌گونه تحميل و اجبار در امر دين روا نيست؛ به خوبي راه هدايت از ضلالت روشن شد». اما مسيحيت كنوني به علت قرار گرفتن در تنگناهاي شديد معرفتي و ناتواني در حل رابطه تثليث و توحيد و تجسد و خداانگاري مسيح، به جداسازي و گسست ايمان از معرفت فتوا داده و دين و ايمان را با عقل و خرد بيگانه ساخته است!143
پروفسور لگنهاوزن144 مي‏گويد: «چيزي كه در اسلام بيش از همه، براي من جاذبه داشت، اين بود كه چقدر اين دين از پرسش‏هاي انسان استقبال مي‏كند و همواره دعوت به تحقيقات بيشتر در تعاليم دين مي‏كند».145
همو مي‏گويد: «وقتي از كشيش‏ها مي‏پرسيدم كه من نمي‏فهمم چه طور خدا يكي است و سه شخص است؟ در اكثر موارد جواب مي‏گفتند كه ما نمي‏توانيم به درك اين آموزه برسيم. تنها خدا مي‏داند كه حقيقت اين امر چيست. اين رمزي است كه فقط خدا آن را مي‏داند و عقل در اينجا به بن بست مي‏رسد! از جمله چيزهايي كه براي بنده خيلي جالب بود، اين بود كه در اسلام نگفته‏اند اصول دين را چشم و گوش بسته بپذير؛ بلكه دعوت كرده‏اند كه بپرس. مخصوصاً اين خصلت در ميان شيعيان خيلي بيشتر است»146
خانم مارگريت ماركوس (مريم جميله) نيز در اين زمينه مي‏نويسد: «پس از آنكه عقايد همه كيش‏هاي بزرگ را مورد بررسي قرار دادم، به اين نتيجه رسيدم كه به طور كلي مذهب‏هاي بزرگ يكي بودند؛ ولي به مرور زمان فاسد شده‏اند. بت‏پرستي، فكر تناسخ و اصول طبقه‌بندي در كيش هندويي سرايت كرد. صلح‏جويي مطلق و انزوا از مشخصات كيش بودايي شد. پرستش آبا و اجداد جزء عقايد كنفسيوسي، عقيده اصالت گناه و تثليث و در نتيجه آن مفهوم خدايي مسيح و شفاعت به استناد مرگ ادعايي عيسي بر روي دار در مسيحيت، انحصارطلبي ملت برگزيده يهود و... نتيجه اين انحرافات است. هيچ يك از اين انديشه‏هايي كه مرا منزجر ساخته بود، در اسلام پيدا نمي‏شد؛ بلكه به صورت روزافزوني احساس مي‏كردم كه تنها اسلام آن مذهب اصيلي است كه طهارت خود را حفظ كرده است. ساير مذهب‏ها فقط و فقط بعضي اجزاي آن، مقرون با حقيقت است؛ ولي فقط اسلام است كه تمام حقيقت را حفظ كرده است»147
2ـ اسلام و علم
به رغم آنچه در تعارض و ناسازگاري مسيحيت با علم و معرفت بيان شد، دين اسلام با دانش و معرفت، پيوندي نزديك و ناگسستني دارد. وفاق و آشتي دين و دانش در اسلام در سه حوزه چشمگير و در خور توجه است:
يك) تشويق به فراگيري دانش
در اين عرصه اسلام گوي سبقت از هر مكتب و آئيني را ربوده است و از اين هم فراتر رفته و كسب دانش‏هاي لازم در جهت تأمين نيازمندي‏هاي دنيوي و اخروي را ضروري دانسته است؛ چنان كه پيامبر اكرم(‏ص) فرمود: «ان طلب العلم فريضة علي كل مسلم؛148 همانا علم آموزي بر هر مسلماني واجب است.»
و نيز آمده است: عالمي كه از دانش او بهره برند از هفتاد هزار عابد برتر است.149 در كتاب‏هاي روايي و نصوص ديني ابواب مفصلي در اين زمينه وجود دارد.150
دو) تقويت روحيه علمي:
اسلام روحيه پژوهشگري را ارج مي‏نهد و در مسير حقيقت‏يابي و معرفت اندوزي هيچ مانعي نمي‌نهد. قرآن مجيد آواي تحقيق و جست‌وجوي آزاد و گزينش رهاورد معقول پژوهش را صلا داده و فرموده است: «بشارت ده بندگاني را كه به سخنان گوش فرا داده و برترين آنها را برمي‏گزينند.»151
سه) دارا بودن مضامين علمي:
نصوص ديني اسلام آكنده از مضامين و مطالب علمي است. در اين عرصه اسلام هم در بردارنده مباني و پيش‌فرض‏هاي عام و متافيزيكي علوم است و هم دارنده بسياري از گزاره‏هاي علمي، به گونه‏اي كه يكي از وجوه اعجاز كتاب آسماني اسلام اعجاز علمي آن شناخته شده تا آنجا كه دانشمندان مسلمان و غير مسلمان صدها كتاب در باب رهاوردهاي علمي قرآن به نگارش درآورده‏اند.
از جهت سازگاري با علم و دانش بشري نيز اسلام كارنامه درخشاني دارد. موريس بوكاي،152 دانشمند فرانسوي، به دو امتياز اساسي در اين رابطه اشاره مي‏كند:
1‌ـ غناي فراوان قرآن در حوزه مسائل علمي؛ در حالي كه عهد قديم (تورات) و عهد جديد (انجيل) نسبت به بسياري از آنها ساكت و فاقد اطلاعات و داده‏هاي مشخصي هستند.153
2‌ـ استواري و توافق داده‏هاي قرآن با دستاوردهاي متقن و معتبر علوم روز؛ در حالي كه عهد عتيق و اناجيل به تعارضات آشتي‌ناپذيري در اين زمينه مبتلا هستند. بوكاي مي‏نويسد: «من بدون سبق ذهن و با عينيت كامل، ابتدا به قرآن توجه كردم و خواستم درجه سازگاري اين متن را با معلومات علمي امروز بسنجم... در پايان كار بر من مسلّم شد كه قرآن، به ايجاب و اثبات هيچ مطلبي نمي‏پردازد كه در اين دوره معاصر، بتوان آن را از نظر گاه علمي محل انتقاد و ترديد قرار داد.
براساس همين روش عيني، عهد عتيق و اناجيل را نيز مطالعه كردم. در مورد عهد عتيق به هيچ وجه نيازي نبود كه پا را از كتاب نخست آن؛ يعني، سفر تكوين (پيدايش) فراتر بگذارم، تا به تأكيداتي آشتي‏ناپذير، با معلومات متقن علمي اين روزگار برخورد كنم!
در همان صفحه اول انجيل نيز، شجره و نسب عيسي‏(عليه‏السلام) ما را دچار اشكال مي‏كند؛ زيرا در اين باب متن انجيل متي با متن انجيل لوقا آشكارا در تناقض است. درباره تاريخ ظهور بشر بر روي زمين نيز مطالب انجيل لوقا با معارف امروزي كاملاً ناسازگار است».154
البته اسلام در اين باره، امتياز اساسي ديگري نيز بر مسيحيت دارد و آن نوع نگاه اسلام به علم و دانش است. اسلام ديني است كه به گسست‌ناپذيري علم، عقل، ايمان، معرفت و رستگاري فتوا مي‏دهد.155 اما به اعتقاد رسمي مسيحيت شجره ممنوعه ‌ـ كه آدم و حوا به جرم خوردن آن از بهشت رانده شدند و به تبع آن همه انسان‏ها مورد خشم الهي قرار گرفته و گنهكار شدند ‌ـ چيزي جز شجره معرفت و دانش نيك و بد نبوده است: «پس گرفته خداوند پروردگار آدم را در بهشت عدن قرار داد تا او را رستگار و مورد عنايت خود سازد و آدم را امر نموده، چنين گفت: آنچه از درختان خواهي بخور؛ اما مبادا كه از درخت معرفت نيك و بد بخوري كه هر گاه از آن بخوري خواهي مرد».156
در باب سوم مي‏گويد: خداوند پس از تخلف آدم چنين گفت: «اكنون انسان مانند يكي از ما شده كه نيك و بد را تميز مي‏دهد و اكنون است كه دست دراز كند و از درخت حيات نيز بخورد و تا ابد زنده بماند؛ پس او را از بهشت عدن بيرون كرد...».157
بر اساس اين آموزه، جست‌وجوي دانش و معرفت در تعارض با رستگاري و خلود انسان در بهشت است. به عبارت ديگر، چنين وانمود مي‏كند كه يا بايد رستگاري در بهشت را برگزيد و يا در جست‌وجوي دانش و معرفت برآمد. پس آنكه بهشت و رستگاري مي‏خواهد، بايد از پيمودن طريق دانش و معرفت فاصله گيرد و آنكه دانش و معرفت مي‏جويد، بايد بهاي سنگين خروج از بهشت و سعادت جاودان را بپردازد!
استاد مطهري در اين باره مي‏نويسد: «بر اساس اين برداشت همه وسوسه‏ها، وسوسه آگهي است؛ پس شيطان وسوسه‏گر همان عقل است»158.

3ـ كتاب معصوم الهي
يكي از مهم‏ترين امتيازات اسلام بر ديگر اديان، «كتاب آسماني» آن است. قرآن‏مجيد، از چند جهت بر كتاب‏هاي ديگر اديان امتياز دارد. برخي از اين جهات عبارت است از:
1‌ـ3ـ كلام الهي؛ قرآن مجيد كتابي است كه تماماً از سوي خداوند، بر پيامبر(ص) نازل شده و تمام الفاظ و كلمات به كار رفته در آن، عيناً كلام الهي است. به ديگر سخن، اسلام تنها ديني است كه مستقيماً كلام خدا را در دسترس بشر قرار مي‏دهد و انسان را با سخن او آشنا مي‏سازد؛ در حالي كه ديگر اديان، از چنين امر مهمي تهي بوده و حتي ادعاي آن را ندارند.
دكتر موريس بوكاي مي‏نويسد: «فرق اساسي ديگر ميان مسيحيت و اسلام ‌ـ در مورد كتاب‏هاي مقدس ‌ـ اين است كه مسيحيت متني ندارد كه از طريق وحي نازل شده و تثبيت گرديده باشد؛ اما اسلام قرآن را دارد كه با ضابطه بالا مي‏خواند.
قرآن بيان و گزاره وحياني است كه از طريق جبرئيل به محمد(ص) رسيده است. بر خلاف اسلام، اصول مذهبي مبتني بر وحي در مسيحيت، بر پايه گواهي‏هاي متعدد و غير مستقيم افراد انساني استوار است و بر خلاف تصور بسياري از مسيحيان، هيچ‌گونه قولي در دست نيست كه واسطه نقل آن، يك شاهد عيني زندگاني عيسي(عليه‏السلام) باشد»159.
توماس ميشل ‌ـ استاد الهيات و كشيش مسيحي ‌ـ مي‏نويسد: بر خلاف قرآن، كتاب مقدس مجموعه‏اي بين 66 تا 73 كتاب است كه در طول 1500 سال تأليف شده و شمار بزرگي از مؤلفان ‌ـ كه تاريخ نام بسياري از آنها را فراموش كرده ‌ـ براي تهيه آن به عمليات پيچيده‏اي پرداخته‏اند.
او همچنين مي‏گويد: «اصولاً مسيحيان نمي‏گويند خدا كتاب‏هاي مقدس را بر مؤلفان بشري املا كرده است؛ بلكه معتقدند او به ايشان براي بيان پيام الهي به شيوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگي ويژه هر يك، توفيق داده است».160
ميشل اشاره مي‏كند كه نويسندگان كتاب‏هاي مقدس، معصوم نبوده و دچار محدوديت‏هاي علمي و تنگناهاي زباني بوده و به رنگ زمان خود در آمده بودند و لاجرم خطاهايي نيز در كتاب مقدس به يادگار نهاده‏اند: «گاهي اين نويسنده بشري، نظريات غلط يا اطلاعات اشتباه‏آميزي دارد كه اثر آن در متن كتاب باقي مي‏ماند»161.
رابرت ا. هيوم نيز مي‏نويسد: «اسلام، از اين جهت كه متن مقدس آن صريحاً وحي خداوندي به يك فرد خاص ‌ـ بنيانگذار اين دين ‌ـ است، در ميان همه اديان جهان منحصر به فرد است. در قرآن سخنگوي اصلي خداست...»162.
2‌ـ3ـ تحريف‌ناپذيري؛ قرآن كتابي است تحريف‏ناپذير كه همواره اصالت و عصمت خود را در طي قرون حفظ و دست بشر را از دستبرد تحريف كوتاه كرده است؛ در حالي كه هيچ يك از اديان موجود، از اين ويژگي برخوردار نيست. «عصمت» امري افزون بر اصل الهي بودن پيام قرآن است و براي آن مي‏توان مراحل زير را ذكر كرد:
1‌ـ2‌ـ3ـ عصمت از ناحيه نازل كننده (خداوند)؛163
2‌ـ2‌ـ3ـ عصمت از ناحيه حاملان وحي و فرشتگان رساننده به پيامبر(ص) ؛164
3‌ـ2‌ـ3ـ عصمت در دريافت وحي از سوي پيامبر(ص)؛165
4‌ـ2‌ـ3ـ عصمت در ابلاغ وحي به مردم از سوي پيامبر(ص)؛166
5‌ـ2‌ـ3ـ عصمت در بقا و استمرار تاريخي وحي در ميان بشر تا پايان تاريخ.167
به اعتقاد مسلمانان، كتاب‏هاي آسماني نازل شده بر پيامبران پيشين نيز از نظر عصمت در چهار مرحله نخست با قرآن مجيد همتا و همپا‏ هستند؛168 ليكن مرحله پنجم عصمت (تحريف‏ناپذيري ابدي در ميان مردم) از اختصاصات قرآن است.
3‌ـ3ـ معجزه جاويد و سند رسالت؛ پيامبران براي اثبات رسالت خود، معجزه آورده‏اند؛ ليكن كتاب آسماني آنها، غير از معجزه و سند رسالتشان بوده است. اما قرآن خود معجزه است؛ يعني هم كتاب رسالت است و هم برهان صدق آن. از طرف ديگر اين كتاب معجزه‏اي جاودان و باقي و سندي زنده بر رسالت است كه قرن‏ها و عصرها را در مي‏نوردد و همگان را به تحدّي مي‏طلبد. در حالي كه معجزات پيامبران پيشين، فقط نزد حاضرين مشهود بوده و اثري از آن باقي نيست و جوامع بشري از مشاهده آن محرومند.169
افزون بر آن كتاب آسماني اسلام، امتيازات بيشماري از جهت محتوايي دارد كه بررسي آنها مجالي فراخ‏تر مي‏طلبد.
4ـ جامع بودن
از ديگر ويژگي‏هاي اسلام در برابر ديگر اديان، جامع بودن آن است. اسلام برنامه تكاملي بشر تا پايان تاريخ را به ارمغان آورده است. جان ديون پورت مي‏نويسد: «... قرآن مطابق تحقيقات كومب با انجيل فرق دارد؛ زيرا انجيل داراي مكتب و روش فقاهتي نيست؛ بلكه به طور كلي محتويات آن مركب است از قصص و روايات و بيانات تحريض و ترغيب بشر در نشر عواطف و احساسات عالي و فداكاري و... ولي هيچ نوع عامل و رابطه منطقي جالب و جاذبي كه اين معاني را با يكديگر ربط دهد، در انجيل وجود ندارد. از اين گذشته قرآن مانند اناجيل نيست كه فقط به عنوان ميزان و شاخصي درباره عقايد ديني و عبادت و عمل درباره آن شناخته شده است؛ بلكه داراي مكتب و روش سياسي نيز هست؛ زيرا تخت و تاج يا به تعبير ديگر اساس دستگاه و سازمان سياسي، روي اين شالوده ريخته شده و هر نوع قانوني براي اداره امور كشور، از اين منبع گرفته مي‏شود. و بالاخره كليه مسائل حياتي و مالي با اجازه همين منبع و مصدر قانون‏گذاري، حل مي‏شود.170 و171
5ـ نظام حقوقي اسلام
از جمله امتيازات انحصاري اسلام بر ديگر اديان، نظام حقوقي اصيل آن است. اين مسئله بسياري از انديشمندان غرب را به تحسين و اعجاب وا داشته است. اگر چه اين مسئله در ذيل نظام رفتاري و بحث از «جامعيت اسلام» قابل بررسي است، ليكن به جهت اهميت ويژه‏اي كه دارد به طور مستقل مورد بررسي قرار مي‏گيرد. اولين نكته قابل توجه، نقش بي‏بديل اسلام در بنيان‏گذاري و توسعه حقوق بين الملل است.
مارسل بوازار172 پژوهشگر انستيتوي تحقيقات عالي حقوق بين‏الملل در ژنو، مي‏نويسد: «در قرون وسطي هر وقت ركودي در قوانين مسيحيت روي مي‏داد صاحب نظران از حقوق اسلامي استفاده مي‏كردند. در قرن سيزده ميلادي در چند دانشگاه اروپا، مباني فقه اسلامي مورد پژوهش قرار گرفت. اگر فلسفه تأسيس دانش حقوق بين‏الملل را دگرگوني در روابط ملت‏ها و جلوگيري از تجاوز زورمندان و توانگران و برابري و برادري انسان‏ها بدانيم؛ بايد اذعان كنيم كه پيغمبر اسلام‏صلي الله عليه وآله بنيانگذار حقوق بين‏الملل بوده است».173
اصول حقوق بشر در اسلام
حقوق بشر و يا حقوق بين الملل اسلامي داراي اصولي چند است؛ از جمله:
1. اصل حرمت و كرامت انسان؛ 
2. اصل عدالت، برابري و نفي تبعيض؛ 
3. اصل صلح و همزيستي مسالمت‏آميز؛ 
4. اصل وفاي به عهد؛
5. اصل تفاهم و رواداري؛
6. اصل مشاركت و همكاري‏هاي بين‏المللي؛
7. اصل حمايت از ملل تحت ستم و...174.
اصول ياد شده در نگاه انديشمندان غربي، مورد توجه قرار گرفته است. مارسل بوازار در مورد اصول همزيستي مسالمت‏آميز و تفاهم مي‏نويسد: «در مورد پيروان اديان الهي بايد گفت اصولاً اسلام، آنها را مورد حمايت خود قرار داده و امنيت كاملي در جامعه اسلامي دارند. آنان مي‏توانند طبق دستورات ديني خود آزادانه عمل كنند، به خصوص كه در قرآن نيز رعايت حقوق آنان توصيه شده است. اين تساهل ديني در مسيحيت و يهود، مطلقاً وجود نداشته و به ويژه پيروان دين يهود، ناگزير از انجام فريضه‏هاي بسيار سخت و توان فرسا بوده‏اند»175.
وي مي‏نويسد: «در ديانت يهود، برتري نژادي وجود دارد و در برادري مسيحيت، رابطه الهي بر جنبه‏هاي عملي آن در زندگي اجتماعي غلبه يافته و در شرايط امروز قابل اجرا نيست. اما در ديانت اسلام اين افراط و تفريط به چشم نمي‏خورد... اين تفكر كه از قرآن نشأت مي‏يابد، به ديانت اسلام سوداي جهانشمولي مي‏بخشد. اسلام به دنبال ساختن جهاني است كه همه مردم ‌ـ حتي آنان كه به دين سابق خويش وفادار مانده‏اند ‌ـ با تفاهم، همكاري، برادري و برابري كامل زندگي كنند».176 و 177
6ـ خاتميت
اسلام دين خاتم است و اين خاتميت، اركان و لوازمي دارد؛ از جمله:
1‌ـ6. نسخ شرايع پيشين؛ هر پيامبري كه شريعتي به ارمغان آوَرْد، شريعت پيشين را نسخ كرد و اسلام ‌ـ به عنوان آخرين شريعت و برنامه كامل سعادت بشر از سوي خداوند ‌ـ ناسخ همه شريعت‏هاي پيشين است.
2‌ـ6. نسخ ناپذيري؛ دين و شريعت اسلامي به لحاظ خاتم بودنش، از پايايي و ماندگاري برخوردار است. اين دين هرگز نسخ نخواهد شد و شريعت ديگري جايگزين آن نمي‏شود.
3‌ـ5. همگاني بودن؛ لازمه ناسخ بودن و پويايي اسلام، آن است كه اين دين، بديل‏ناپذير، همگاني و يگانه پرچمدار دعوت به سوي توحيد و وحدت بخش همه آدميان تحت لواي توحيد و يگانه شريعت و قانون سعادت‏آفرينِ خداوند باشد. ويژگي‏هاي ديگري نيز در باب جاذبه‏هاي اسلام و امتيازات معارف آن وجود دارد كه به جهت اختصار از ذكر آنها خودداري مي‏شود.
7ـ نفي نيست انگاري178
يكي از امتيازات اساسي اسلام، در برابر برخي از ديگر اديان به ويژه مسيحيت، پيراستگي آن از درون‏مايه‏هاي نيست انگارانه و نفي زمينه گرايش به نيهيليسم179 (نيست انگاري) است. به تعبير پروفسور فلاطوري، در اسلام عنصري يافت نمي‏شود كه بهانه به دست نيست انگاري چون نيچه180 دهد تا در اين حوزه فرهنگي، حكم به نيست انگاري كند. توضيح اينكه نيچه؛ نيهيليسم را مفهومي دو پهلو مي‏داند كه يكي از وجوه آن نيست انگاري به معناي قدرت روح و به تعبير وي «نيهيليسم فعال» است و ديگري نيست انگاري به معناي سقوط و زوال قدرت روح (نيهيليسم منفعل)181. نيست انگاري منفعل، از تباه شدن قوه خلاّقه و از بي‏هدفي و آنچه معناي حيات و ارزش‏هاي واقعي را تشكيل مي‏دهد، ناشي مي‏شود182.
نيهيليسم فعال، بر ملا كننده بيهودگي مطلق و به تعبير ديگر افشاگر نيهيليسم منفعل است. نيست انگاري منفعل، به گذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد و بنياد آن از نظر نيچه، تصور متافيزيكي افلاطوني و باور ديني مسيحيت است. عمده‏ترين عنصر مسيحي ‌ـ افلاطوني مورد توجه وي، نگاه منفي به جهاني است كه ما در آن زندگي مي‏كنيم. باور افلاطوني و ايمان مسيحي، اين جهان را كه ما در آن زندگي مي‏كنيم، جهاني خيالي و ساختگي، غير واقعي و دروغين و بد و زشت مي‏پندارد183. او مسيحيت را مذهبي نيست‏انگارانه مي‏خواند184 و مي‏گويد: آري، نيست‏انگاري و مسيحيت هم قافيه‏اند و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم هستند.185
در مقابل، دو عنصر اساسي در تعاليم اسلامي وجود دارد كه راه را بر بسياري از انتقادات وارد بر مسيحيت و يهوديت ‌ـ از جمله اين نگرش نيچه ‌ـ مي‏بندد. آن دو عنصر عبارت است از: 1. يكتا پرستي مطلق كه مضمون و محتواي اصلي ايمان ديني اسلام را تشكيل مي‏دهد. 2. نگرش مثبت به جهان به عنوان اصل و مبناي حيات.
در اين نگرش، پيامبر، داراي ذات و قلمروي الهي ‌ـ به معناي قلمروي حقيقي و واقعي كه در برابر جهان غير واقعي و در مقابل جهان ظاهر قرار گرفته است186 ‌ـ نمي‏باشد. در دين اسلام بين جهان بود و نُمود، انفصال نيست و جهان نمود، به اندازه جهان بود، واقعي است. بنابراين تعاليم اسلام بهانه به دست كسي نمي‏دهد تا بر آن انگ نيست انگاري زند و همين مسئله باعث مي‏شود كه نيچه نيز در ضمن نفي مسيحيت ‌ـ به عنوان مذهبي نيست‏انگارانه كه حيات را نابود مي‏سازد و علم و فرهنگ را به تباهي مي‏كشاند ‌ـ از اسلام تعريف و تمجيد كند.
او مي‏نويسد: «مسيحيت، ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاي تمدن اسلامي محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامي در دوران حكمرانان مسلمان اندلس ‌ـ كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم بوده و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه گوياتر از آنها است ‌ـ، لگدمال شد؛ چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براي آنكه اصالت داشت... براي آنكه به زندگي آري مي‏گفت...»187.
8ـ عدم حاجت به عصري كردن دين
نبود نص الهي در اديان ديگر و تعارض آموزه‏هاي كتب مقدس با ره آوردهاي علمي و حاجات عصري، انديشمندان و متألهان غرب را بر آن داشت كه به عصري كردن دين، روي آورند؛ زيرا نه چشم‏پوشي از دستاوردهاي نوين علمي و نيازهاي عصري امكان‏پذير مي‏نمود و نه با تعارض مي‏توان زيست و نه متون مقدس از چنان اعتبار و وثاقت و درونمايه‏اي بر خوردار بود كه بر علم پيشي گيرد. از اين رو يا بايد با دين معارض عقل و علم، خداحافظي كرد و يا براي جمع بين دينداري و زيستن در زمان حال، دين را به رنگ زمانه درآورد و اين گزينه مقبول انديشمندان غربي شد.
منظور از عصري كردن دين، جايگزين ساختن دين يا كتاب‏هاي آسماني جديد و تغيير پياپي آنها، همگام با تحولات عصري نيست؛ بلكه تغيير فهم و ارائه قرائت‏هاي گوناگون از دين به تناسب تحولات فكري، فرهنگي و تاريخي است.
به عبارت ديگر، اگر كتاب مقدس سخن خدا نباشد و نويسندگان آن برداشت خود از پيام الهي را نگاشته باشند، ‌ـ برداشتي كه تابع فرهنگ زمان و علوم و دانسته‏هاي آن زمان بوده و عاري از خطا و اشتباه نمي‏باشد ‌ـ هيچ دليل منطقي بر تعبّد در برابر نص نخواهد ماند و هر كس مي‏تواند دين را مطابق پسند و فرهنگ حاكم بر زمان خود ‌ـ بدون داوري و سنجش كتاب مقدس ‌ـ فهم و تفسير كند؛ زيرا آنچه در كتاب مقدس است، كلام مستقيم الهي نيست؛ بلكه فهمي از آن است، بدون آنكه نويسنده آن و فهم او از پيام خدا، برتر از فهم انسان امروزي باشد.
چنين چيزي در نهايت به آنارشيزم معرفتي188 خواهد انجاميد و راه هرگونه ارزش داوري189 در باب بسياري از برداشت‏هاي گوناگون را مسدود خواهد ساخت؛ زيرا در اينجا نه مي‏توان «نص محور»190 بود و نه «مؤلف محور»191، زيرا نصي الهي وجود ندارد و آنچه هست تفاسير و تجربه‏هاي مؤلفان بشري است، و چون نص الهي در ميان نيست، راهي به سوي فهم مراد شارع نيز وجود ندارد. پس تنها يك راه مي‏ماند و آن «مفسّر محوري»192 است. بنابراين، دين امري كاملاً شخصي و عصري مي‏شود؛ زيرا چنين ديني، چيزي جز معرفت ديني و برداشت مفسر نيست و هيچ نص و متن نهايي وجود ندارد كه بتوان معرفت ديني را با آن موزون كرد و مورد سنجش قرار داد.
اما در اسلام، مسئله كاملاً برعكس است. در دسترس بودن متن وحي، جامعيت دين، هماهنگي اسلام با علم و عقل، اجتهاد زنده و پويا، هماهنگي دين با فطرت ثابت بشري، وجود قوانين ثابت براي نيازهاي ثابت و قوانين متغير براي نيازهاي متغير و بسياري از عوامل ديگر، حاجت به عصري شدن و لجام گسيختگي در تفسير دين را مسدود مي‏سازد. آنچه در اينجا لازم است تنها شناخت نيازهاي نو شونده در طول زمان و عرضه آنها بر منابع ديني و گرفتن پاسخ از دين بر اساس متدلوژي فهم دين است. اگر چه در اين عرصه نيز گاه برداشت‏هاي متفاوتي رخ مي‏نمايد؛ اما چند تفاوت اساسي در اينجا وجود دارد؛ از جمله:
1. وجود برداشت‏هاي متفاوت، تنها در پاره‏اي از آموزه‏هاي ديني؛ يعني، برخي از امور ظني است نه همه آنها و شامل امور يقيني و ضروري نمي‏شود.
2. نص معتبر و خدشه ناپذيري وجود دارد كه ملاك و معيار سنجش است و لاجرم هرگز به آنارشيزم معرفتي نمي‏انجامد.
افزون بر آنچه گذشت امتيازات ديگري براي اسلام قابل شمارش است؛ از جمله: مورد بشارت انبياي پيشين بودن و اعتبار پذيري اديان الهي و پيامبران پيشين از اسلام و... كه به جهت اختصار از بررسي آنها خودداري مي‏شود.193


عمل صالح

چکیده
در قرآن کریم نزدیک به شصت مورد، ایمان و عمل صالح  قرین هم ذکر شده­اند و از آندو به عنوان دو بال برای رسیدن به سعادت و حیات جاویدان در بهشت برین یاد شده است. اگرچه هر یک از دو واژه‌ی عمل صالح و ایمان در فهم عرفی معانی روشن و واضحی دارند، ولی ایمان مطلوب از دیدگاه شرع مقدّس اسلام، اجزاء و شرائط خاصی دارد، همانگونه که عمل صالح نیز برای تأمین سعادت و رستگاری باید حائز ویژگی­هایی باشد. در این نوشتار با بررسی مفاد هر یک از واژگان ایمان و عمل صالح، ارتباط  و تأثیر متقابل آنها بر یکدیگر مورد بررسی قرار گرفته است.مقدمه
خداوند متعال انسان را با هدفی به این عالم خاکی آورد و ایمان به خداوند و فرستادگان وی را رمز رسیدن به کمال حقیقی و سعادت دنیوی و اخروی وی مقرّر فرمود. با این حال، با رجوع به آیات و روایات معصومین(علیهم السلام) مشخّص می­شود که ایمان به خداوند نه شرط کافی بلکه شرط لازم برای نیل به سعادت انسانی است و عامل دیگری که همان عمل صالح در این طریق نیاز است. آیات قرآن، مکررّ، ایمان و عمل صالح را در کنار هم آورده و روشن میسازد که این دو در کنار هم، سعادت و رستگاری انسان را به دنبال دارد و لذا برای بقاء ایمان در دل، انجام عمل صالح، امری ضروری است که بدون آن، روح ایمان می‌خشکد.
در این نوشتار ابتدا، به طور جداگانه مطالبی در مورد چیستی هر یک از ایمان و عمل صالح گردآوری شده و آنگاه رابطه‌ی بین آن دو، در تأمین سعادت انسان بررسی شده است.1- چیستی ایمانمفهوم ایمان
ایمان در لغت از ریشه «امن» بوده و به معانی متعددی از جمله، تصدیق، امنیت، تسلیم و پذیرفتن به کار رفته است[1]. امّا معنای اصطلاحی آن از دیدگاه متکلمان، فلاسفه و عرفا متفاوت است.
ایمان نزد متکلمان اشاعر عبارت است از تصدیق قلبی به تمام آنچه که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده است، در حالیکه متکلمان معتزلی به پررنگ ساختن نقش عقل در عمل ایمان، آنرا «تبعیت عملی از یافته‌های عقل و آورده‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در باب خداوند و نبوت و خوب و بد اخلاقی معنا کرده­اند. از نظر فیلسوفان مسلمان، ایمان عین معرفت فلسفی به خداوند و سایر حقایق هستی است و از نظر عرفای مسلمان، ایمان، رویکردی با تمام وجود نسبت به خداوند است[2]. همین معنا از ایمان که با معنای قرآنی از واژه‌ی «ایمان» نیز هماهنگی بیشتری دارد، محور بحث ما در این نوشتار است.شرایط تحقق ایمان
همانگونه که برخی بزرگان بیان کرده­­اند[3]، برای اینکه ایمان در درون انسان محقق شود و تقویت گردد، نیاز است انسان در دو زمینه تلاش و کوشش کند. نخست در زمینه تقویت شناخت و علم، دوّم در زمینه انگیزش میل فطری خویش به ایمان.
الف) کسب شناخت: برخی از آیات قرآن به لزوم شناخت و معرفت در تحقق ایمان، دلالت دارند: «بَل اتَّبَعَ الذین ظلموا اَهواءَهُم بِغَیرِ علمٍ فَمَن یهدی مَن اَضَلَّ الله.»[4] و نیز آیه: «انما یخشَ الله مِن عِبادِهِ العلماء»[5]
در این آیه، خشیت که از آثار ایمان است، برخاسته از علم و آگاهی به مقام خداوند معرفی شده است.[6] لذا کسب معرفت و آگاهی برای تحقق و تقویت ایمان، لازم است زیرا ایمان بدون معرفت، متزلزل و ناپایدار خواهد بود.
ب) تقویت میل فطری به خداوند: ایمان به خدا ریشه فطری دارد و در همه انسانها، قدرت وابستگی به قدرتی بی‌نهایت موجود است، اگرچه در تشخیص آن قدرت بی‌نهایت که آیا قدرت الهی است یا قدرت طبیعی، دچار لغزش می‌شوند. به عبارتی دیگر«یکی از ارکان زندگی بشر، این است که به چیزی ایمان داشته باشد و آن را حقیقت بپندارد و در برابرش تسلیم باشد»[7] از اینرو برای تحقّق ایمان باید زمینه‌ی شکوفایی آنرا فراهم کرد و موانعی که مانع از بروز و ظهور آن می­شوند را از سر راه برداشت. در این راستا باید به تهذیب نفس پرداخت و صفات رذیله اخلاقی که مانع از ظهور ایمان می­باشند را از صفحه دل زدود. «اگر صفحه دل، آلوده به تکبّر و لجاجت باشد، این مسئله (پذیرش حق)، متحقق نمی‌گردد.»[8]رابطه علم و ایمان
همانطور که قبلاً بیان شد، برخی، ایمان را از مقوله معرفت و علم می‌دانند، در صورتی که ایمان، غیر از علم به خداوند و صفات و متعلقات آن است. در واقع علم شرط لازم برای تحقیق ایمان است. در واقع کسی که از روی برهان عقلی یا ضرورت ادیان، به چیزی علم پیدا کرد، باید قلب او نیز، تسلیم آن گردد و عمل قلبی را که نوعی تسلیم و خضوع و زیرباررفتن است را انجام دهد تا مؤمن گردد و به وسیله تقویت نور ایمان، اطمینان در قلبش حاصل شود و همه‌ی اینها، غیر از علم است. ممکن است عقل انسان، چیزی را درک کند، ولی قلب تسلیم آن نشود و علم بیفایده گردد. مثلاً ما به وسیله‌ی عقل خود درک می‌کنیم که انسان مرده، نمی‌تواند به کسی ضرر برساند و تمام مرده‌های عالم، به قدر مگس، حس و حرکت ندارند، ولی چون قلب ما این مطلب را قبول نکرده نمی‌توانیم با مرده، شب تاریک به سر ببریم. ولی اگر قلب ما، تسلیم عقل شد، این کار، هیچ اشکالی برای ما نخواهد داشت. پس تسلیم که حظّ قلب است، غیر از علم است که حظّ عقل است.[9]
همچنین از آیات قرآن هم استفاده می‌شود که ایمان غیر از علم و بلکه علم، اعم از ایمان است، چنین نیست که هر کسی به چیزی علم دارد، ایمان به آن نیز داشته باشد.[10] همانطور که خداوند در قرآن در مورد فرعونیان می‌فرماید: «وَ جَحَدوا بِها واستَیقَنَتها انفسهم ظُلماً و عُلُوَّا»[11](ترجمه: و با آن که دلهایشان بدان، یقین داشت، از روی ظلم و تکبر آن را انکار کردند.)
این آیه تصریح می‌کند با آنکه آنها کاملاً می‌دانستند که خدا وجود دارد و حضرت موسی (علیه السلام) نیز پیامبر خداست ولی به لحاظ روحیه‌ی برتری جویی و ستمکاری، این مسأله را انکار کردند.[12]
پس هرجا که علم هست، ضرورتاً اینگونه نیست که ایمان هم وجود داشته باشد، ولی برای تحقق ایمان و به وجود آمدن آن، باید نوعی علم و آگاهی وجود داشته باشد، پس علم شرط لازم برای تحقق ایمان است، زیرا انسان نمی‌تواند به چیزی که نسبت به آن کاملاً جاهل است، ایمان بیاورد.[13]مراتب ایمان
ایمان در کل، یکی بیشتر نیست ولی نسبت به شخص مؤمن (مؤمنان) مراتب و درجاتی دارد که برخورداری از مراتب عالیتر، ظرفیت وجودی انسان را بالا می‌برد و او را قرین کمال برتر و عالی‌تر می‌کند.
مؤمنان، مراتب ایمانشان با هم فرق دارد، بعضی‌ها از مرتبه تام و کامل ایمان برخوردارند، بعضی از ایمان ناقص و بعضی هم از حد وسط بین ایمان کامل و ایمان ناقص برخوردارند، لذا مؤمنان باید در کسب مراتب عالیتر ایمان، تلاش کنند. خداوند درباره برخورداری ایمان از مراتب تکاملی می‌فرمایند: «هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَّعَ إِيمَانِهِمْ »[14] (ترجمه: اوست که آرامش بر دلهای مؤمنان نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید).
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره‌ی مراتب کمال ایمان می‌فرمایند: «لا یکمُلُ عبدٌ الایمانَ بالله، حَتی یکونَ فیه خمس خِصالٍ: التوکلُ علی الله، و التفویضُ الی الله، و التسلیم لِاَمرِالله، و الرّضا یِقضاءالله، و الصَّبرُ علی بلاء الله. انّه مَن اَحبَّ فی الله، و ابغَضَ فِی الله، و اَعطی لِله، وَ مَنَعَ لِله، فقد استَکمَلَ الایمان»[15]
پس می‌توان با توجه به این حدیث شریف، مراتب و مراحل کمال ایمان را اینچنین برشمرد:
1- «والتوکل عَلَی الله»: اولین مرحله، توکل است. یعنی اینکه انسان مؤمن بعد از ایمان به علم و قدرت و رحمانیت و رحمیمیت خداوند، در همه‌ی امور به او توکل کند و او را وکیل خود قرار دهد.
2- «التفویض اِلیَ الله» یعنی اینکه انسان همه چیز را به خدا واگذار کند و فرق آن با مرحله قبل (توکل) این است که در توکل انسان به تمام منافع خود اهمیت می‌دهد و همه‌ی حد و حدود منافع خویش را می‌بیند، ولی در تفویض، می‌داند که منافعی دارد ولی مرز آن را نمی‌بیند و همه را به خداوند واگذار می‌کند.
 3- «التسلیم لِاَمر الله»: در این مرحله، دیگر منافع و منفعت معنا نمی‌دهد و انسان مؤمن، هرچه را که خواست و امر خدا باشد. می‌پذیرد و تسلیم خواست خداوند می‌گردد.
4- «الرضا بقضاء الله»: مرحله رضا، از مرحله قبل نیز بالاتر است، در مرحله تسلیم، گویا انسان منافعی دارد ولی از آن چشم می‌پوشد و دندان روی جگر می‌گذارد ولی در مرحله رضا، حتی در درون نفس هم، مقاومتی نسبت به خواسته­ها و تمایلات نیست. از این مرحله، گاهی به «قضاء فی الله» نیز تعبیر می‌کنند، یعنی انسان تمام خواسته‌های خود را به کلّی در مقابل ذات پاک الهی فراموش می‌کند.[16]
البته تمام این مقامات را با صبر و شکیبایی می‌توان بدست آورد، زیرا که اصولاً صبر، ریشه همه سعادتهاست، چه بسا انسان چند روزی برای رسیدن به این کمالها، خود را آماده کند، ولی مسأله مهم این است که در این راه، استقامت بورزد.[17] در این رابطه حضرت علی (علیه السلام) می‎فرمایند: «... و علیکم بالصّبر، فَاِنَّ الصَّبرَ مِنَ الایمان کالرَّأس مِنَ الجسد، ولاخیر فی جَسَدٍ لا رأس مَعَه، ولا فی ایمانَ لاصَبرَ مَعَه.»[18] (ترجمه: بر شما باد صبر، زیرا صبر برای ایمان (در راه ایمان) مانند سر است برای بدن، و بدنی که سر ندارد، خیری ندارد، و ایمانی هم که با شکیبایی و صبر همراه نباشد، خیری در او نیست.)متعلقات ایمان
برای اینکه از متعلقات ایمان، یعنی آنچه را که باید به آن ایمان داشته باشیم، آگاهی یابیم، باید به خود قرآن رجوع کنیم. با توجه به آیات قرآن متعلقات ایمان عبارتند از:
1) غیب: در قرآن حدود شصت بار واژه غیب به کار رفته و به معنای اخبار و امور نهان است که خداوند از آنها آگاه است و در یک آیه، غیبت به عنوان متعلق ایمان ذکر شده است: « الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ »[19]
2) الله: در بسیاری از آیات قرآن، با تعابیر مختلف، ایمان به الله ذکر شده است، که البته «الله» مهمترین والاترین متعلق ایمان است که بدون اعتقاد به او، ایمان تحقق نخواهد یافت: « وَمَن يُؤْمِن بِاللَّـهِ وَيَعْمَلْ صَالِحًا يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۖ قَدْ أَحْسَنَ اللَّـهُ لَهُ رِزْقًا »[20]
3) معاد: در قرآن، پس از توحید، توجه زیادی به معاد شده و حدود یک سوّم از آیات قرآن به آن اختصاص یافته است و از معاد به عنوان یکی از متعلقات ایمان ذکر شده: « إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئُونَ وَالنَّصَارَىٰ مَنْ آمَنَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»[21]
4) رسالت: یکی دیگراز متعلقات ایمان، ایمان به رسالت و پیامبری رسولان الهی است: « فَآمِنُوا بِاللَّـهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَّـهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ »[22]
5) کتابهای آسمانی: « وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ »[23]
6) ملائکه: « لَّيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَـٰكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ »[24]
با بررسی مجموع این آیات، می‌توان متعلق‌های ایمان را در توحید، معاد و نبوت منحصر دانست و سایر متعلقات را فرع بر آنها و در عین حال، مرتبط با آنها قلمداد کرد. در واقع در ضمن ایمان به رسالت، ایمان به کتب آسمانی و امامت تحقق می‌یابد و ایمان به فرشتگان نیز، ایمان به این حقیقت است که فعل و تدبیر الهی و نزول وحی و کتب آسمانی بر پیامبران به واسطه فرشتگان صورت گرفته و آنها واسط­ی فیض الهی‌اند.[25]ثمرات ایمان
خداوند در سوره‌ی عصر می‌فرماید که انسان جز با داشتن چهار خصلت، زیانکار و بدبخت است: اوّل ایمان، دوّم عمل صالح، سوّم وادار کردن افراد، یکدیگر را به حق و چهارم توصیه‌ی افراد، یکدیگر را به صبر و خویشتن داری. این چهار رکن، چهار ستون کاخ سعادت بشر می‌باشند.[26]
اما رکن اوّل یعنی ایمان، اساسی‌ترین رکن حیات انسانی است و رکن اصلی و پایه اساسی سعادت بشر است و انسان در پرتو آن می‌تواند مدارج تعالی را بپیماید و به کمال نهایی دست یابد. بر اثر ایمان، بشر به رفیع‌ترین مدارج سعادت نائل می‌شود و از بهجت و سرور کامل برخوردار می‌گردد.[27]
 حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید: «بالایمان یُرتَقی اِلی ذِروَةِ السَّعاده و نهاية الحُبُور.» [28] (ترجمه: به سبب ايمان به سوي مرتبه بالاي نيکبختي و نهايت سرور و شادماني بالا رفته مي شود)
ایمان به عنوان نقطه‌ی اتکائی، برای نظم دادن به حرکات و فعالیتهای انسانی است و با داشتن ایمان است که انسان می‌تواند، هواپرستی را ترک و غرائز و خواهشهای نفسانی را مهار کند و برای جلب رضایت پروردگار، تمایلات ناروا و ضدّ انسانی را در نهاد خود سرکوب کند. حضرت علی (علیه السلام) در این باره می‌فرماید: «یستدل عَلَی الایمان بِکثرة التُقی و مِلکِ الشَهوَة و غَلَبَةِ الهَوی»[29] (ترجمه: گواه ایمان باطنی افراد، بسیاری تقوی، مالکیت شهوات و پیروزی بر هوای نفس است.)
به طور کلی می‌توان گفت که ایمان به خداوند، برای انسان ثمراتی را به دنبال دارد و مایه سعادت او در دنیا و آخرت می‌شود و این آثار و ثمرات فقط مختص خود فرد نمی‌شود، بلکه در اجتماع نیز اثرات مطلوبی را بر جای می‌گذارد، که با استناد به آیات و روایات در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
از جمله آثار فردی ایمان می­توان به توکل به خدا (انفال/2)، عفت و پاکدامنی(مؤمنون/5)، روی گردانی از امور لغو و بیهوده(مؤمنون/3)، محافظت بر ادای فرائض(مؤمنون/9) وخضوع در نماز (مؤمنون/2) اشاره کرد. همچنین در بعد اجتماعی نیز ایمان برکات و ثمراتی را برای جامعه اسلامی به همراه دارد که از جمله‌ی آنها می توان این موارد را نام برد: اصلاح اجتماع از طریق ترویج توسعه امر به معروف و نهی از منکر (توبه/71)؛ ایجاد رقابت سالم از طریق پیشی گرفتن در امور خیر(مؤمنون/61) و تقویت پیوندهای اجتماعی از طریق تقویت روحیه پایبندی به تعهّدات و قراردادها(مؤمنون/8).عمل صالحمفهوم شناسی
واژه «عمل» اگرچه از لحاظ مفهومی شامل مطلق رفتار و فعل می­شود، امّا در معنایی خاص به رفتارهای ارادی که با اختیار و آگاهی انجام می­گیرد، اطلاق می­گردد، از همین روست که بعضی اهل لغت واژه اراده را در مفهوم این لفظ لحاظ کرده و «عمل» را اینگونه تعریف کرده­اند: «هر کاری (فعلی) را که حیوان از روی قصد انجام می‌دهد، عمل نامیده می‌شود.»[30]
واژه‌ی «صالح» نیز از ریشه صلاح بوده و به معنای ضد «فساد» است.[31] در آیات قرآنی نیز این واژه در همین معنا به کار رفته و دو واژه‌ی «صلاح» و «فساد» در معنای مقابل هم به کار رفته. مانند آیه‌ی «الذین یفسدون فی الارض و لایصلحون»[32].
با توجه به آنچه گذشت می­توان گفت «عمل صالح، عملی است که در شرع به عنوان واجب یا مستحب معرفی شده و سالک از طریق انجام آن می‌تواند سیر و سلوک کند و به مقام قرب نائل گردد.»[33]
«عمل صالح در حقیقت میوه درخت ایمان است و دو رکن اساسی دارد. یکی نیت پاک و دیگری کارمفید. بنابراین عمل صالح منحصر در نماز و روزه، حج و زکات و... نیست، بلکه هر کار مفیدی که با نیت پاک انجام پذیرد. عمل صالح شمرده می‌شود، هر چند اندک و ناچیز باشد و آنچه در عمل صالح مهم است، قصد قربت و تقرّب به پروردگار است.»[34]شرط قبولی عمل از نظر قرآن
اساساً آخرت وجهه ملکوتی دنیاست. شرط اینکه یک عمل، وجهه ملکوتی خوب پیدا کند، این است که با توجه به خدا و برای صعود به ملکوت خدا انجام گیرد. لذا اگر کسی ایمان به خدا و قیامت نداشته باشد، عمل او وجهه ملکوتی نخواهد داشت و به علییین صعود نخواهد کرد. لذا تا عملی از راه نیت و از راه عقیده و ایمان، نورانیت و صفا پیدا نکند، به ملکوت بالا نمی‌رسد.[35]
در قرآن کریم آمده است: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»[36] (ترجمه: به سوی او سخن پاک بالا می‌رود و کردار شایسته بالا می‌برد آن را.)
این آیه به دو گونه تفسیر شده است: یکی اینکه کردار شایسته سخن و اعتقاد پاک را بالا می‌برد و دیگر اینکه سخن پاک و اعتقاد پاک، کردار شایسته را بالا می‌برد و ملکوتی می‌سازد. دو تفسیر، این اصل را بیان می‌کنند که ایمان در مقبولیت عمل و بالا رفتن عمل به سوی بالا تاثیر دارد و عمل، در سیراب شدن ایمان و بالا رفتن درجه ایمان و این اصل در معارف اسلامی، اصل مسلمی است.موانع عمل صالح
در این قسمت با مبنا قرار دادن تفسیر دوم از آیه­ایکه در بخش قبل گذشت، اشاره­ای به عواملی که باعث می­شود عمل، به سوی خدا صعود نکند و وجهه علیینی نیابد، خواهیم داشت.1- پیروی هوای نفس
«فخََلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُواْ الصَّلَوةَ وَ اتَّبَعُواْ الشهََّوَاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا إِلَّا مَن تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا فَأُوْلَئكَ يَدْخُلُونَ الجَْنَّةَ وَ لَايُظْلَمُونَ شَيًْا»[37] (ترجمه: اما پس از آنان فرزندان ناشایسته‌ای روی کار آمدند که نماز را تباه کردند و از شهوات پیروی نمودند و بزودی گمراهی خود را خواهند دید.)2- حب دنیا
«فَخَرَجَ عَلىَ‏ قَوْمِهِ فىِ زِينَتِهِ قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا يَالَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتىِ‏َ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ وَ قَالَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيرٌْ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا وَ لَا يُلَقَّئهَا إِلَّا الصَّابرُِون»[38]‏
(ترجمه: روزی قارون با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر گشت، آنها که خواهان زندگی دنیا بودند گفتند: ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده ما نیز داشتیم، براستی که او بهره عظیمی دارد، اما کسانی که علم و دانش به آنها داده شده بود، گفتند: وای بر شما! ثواب الهی برای کسانی که ایمان آورده‌اند و عمل صالح انجام داده‌اند، بهتر است امّا جز صابران آن را دریافت نمی­کنند.)3- شرک عبادی
«...فَمَن كاَنَ يَرْجُواْ لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَا»[39]
(ترجمه: پس هر کس به لقاء پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.)ملاک ارزش عمل صالح
در وصایای پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) به ابوذر آمده است:
«یا اباذر! طوبی لِلزاهدین فی الدنیا، الراغبین فی الاخرة، ... یا اباذر حرث الآخره العمل الصالح و حرث الدنیا المال و البنون.»[40]
(ترجمه: ای ابوذر! خوشا به حال کسانی که زهد در دنیا را اختیار نموده‌اند و به سوی آخرت (بوسیله اعمالی که موجب سعادت آخرت است) رغبت نموده‌اند... ای ابوذر زراعت آخرت عمل صالح است و زراعت دنیا مال و فرزندان.)
در حقیقت کلام حضرت تفسیر این آیه‌ی شریفه است: «مَن كاَنَ يُرِيدُ حَرْثَ الاَْخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فىِ حَرْثِهِ  وَ مَن كاَنَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنهَْا وَ مَا لَهُ فىِ الاَْخِرَةِ مِن نَّصِيب‏»[41] (ترجمه: یعنی کسی که زراعت آخرت را بخواهد، به کشت او برکت و افزایش می‌دهیم و بر محصولش می‌افزاییم و کسی که فقط کشت دنیا را بطلبد، کمی از آن به او می‌دهیم اما در آخرت هیچ بهره‌ای ندارد.)
از این کلام نورانی می­توان نتیجه گرفت هر کس عمل صالحی را برای آخرتش انجام دهد، در عمل خود موفق می‌شود و برکات آن شامل حال او می‌گردد و در آخرت حسنات او مضاعف و دو صد چندان می­گردد ولی هر کس که برای دنیای خود عمل کند و هدفش کسب دنیا باشد، روزی مقرّر به او می‌رسد ولی نه به اندازه‌ای که او طلب کرده، بلکه بهره و نصیبی به قدر اقتضای حکمت و مصلحت الهی و او مثل شیطان، به ثواب خود در دنیا دست می‌یابد ولی در آخرت هیچ نصیبی نخواهد داشت.[42]
در واقع کسانی که نیت خود را برای خدا خالص کنند و اعمال صالح انجام دهند، غالب اوقات در دنیا، ثمره و بهره‌ای برای اعمالشان مترتب نمی‌شود تا در آخرت مزد خود را کامل بیابند و ثواب اعمال آنها برای آخرت ذخیره می‌گردد، زیرا خداوند به مصلحت او نمی‌داند که در دنیا به او بدهد، زیرا ممکن است باعث انانیت و عجب او شده و از خدا باز ماند.[43]
همچنین از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده: به درستی که مؤمن نیکی که می‌کند مردم شکر او نمی‌کنند و احسان او در میان خلق مشهور نمی‌شود، زیرا به خاطر خدا نیکی می‌کند، نیکی و عمل خیر او به آسمان بالا می‌رود و در زمین پهن نمی‌شود ولی نیکی و احسان کافر را شکر می‌کنند، چون که نیکی او برای مردم است و در میان مردم منتشر می‌شود و به آسمان بالا نمی‌رود و مقبول الهی نمیگردد.[44]گستره‌ی عمل صالح
عمل صالح یکی از واژه‌های قرآنی است که معنای وسیعی دارد و شامل هر کار خوبی که برای خدا انجام گیرد، می‌شود. آنچه که در عمل صالح مهم است، این است که به قصد قربت و تقرّب به پروردگار انجام گیرد و نیت خالص همراه آن باشد.[45] بزرگی یا کوچکی عمل مهم نیست، لذا اگر سنگی در وسط راه مردم افتاده باشد و انسان با نوک پا، آن را به کناری بزند تا مزاحم عبور و مرور مردم نباشد، این کار خود عملی صالح محسوب می‌شود. همانطور که در قرآن هم آمده است: «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ»[46]
پس دامنه‌ی عمل صالح بسیار گسترده است و شامل همه‌ی امور واجب، مستحب، کمک به نیازمندان، ساختن مدارس، مؤسسات خیریه و... می‌شود.رابطه ایمان و عمل صالح
معمولاً روش عملی انسانها در زندگی، از اصول فکری و عقیدتی آنها سرچشمه می‌گیرد و عقاید و افکار آنها مسیر زندگی و عملکرد آنها را در دوران عمرشان مشخص می‌سازد. لذا آنچه که برای انسان اصالت دارد، فکر و اندیشه و عقاید اوست و روش عملی آنها، فرع بر این اصول است.[47] در مثنوی معنوی آمده است:
ای برادر! تو همه اندیشه‌ای              مابقی تو استخوان و ریشه‌ای
گرگل است اندیشه‌ی تو گلشنی        ور بود خاری تو هیمه گلخنی
از نظر اسلام، ایمان و اعتقاد به خدا زیربنای اعمال انسانی و حرکت آنها به سوی قرب الهی است. این ایمان است که به حرکت و تکاپوی انسان جهت می‌دهد و مقصدش را روشن می‌سازد و او را در مسیر صراط مستقیم هدایت می­کند. از سویی دیگر خود ایمان به خداوند، بوسیله اعمال صالح تقویت می­­گردد. لذا پیوند و رابطه‌ی عمیق بین این دو وجود دارد.
رابطه ایمان و عمل از دیدگاه شیعه از دو جهت قابل بررسی است.[48]1- رابطه مفهومی ایمان و عمل
در رابطه مفهومی، حقیقت ایمان و مؤلفه‌های آن مورد بررسی قرار می‌گیرد تا مشخص شود که آیا عمل جزء ذات ایمان به شما می‌آید یا نه؟
از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که فرمودند: ایمان، معرفت به جان، اقرار به زبان و عمل به ارکان است.[49][50]
گرچه ظاهر این روایت و برخی دیگر از روایات، دلالت بر جزئیت عمل در ایمان دارد، ولی دیدگاه رایج شیعه این است که حقیقت ایمان مبتنی بر معرفت و تصدیق قلبی است و دو مؤلفه دیگر یعنی اقرار زبانی و عمل جوارحی، که گاهی به عنوان اجزاء متشکله ایمان از آن نام برده می‌شود، خارج از ذات ایمان محسوب می‌شود. در صورتی که اگر عمل جزء ذات ایمان محسوب گردد - مانند دیدگاه معتزله- دایره اصل ایمان تنگ می‌شود و با فقدان آن ایمان منتهی می‌گردد.2- رابطه تلازمی ایمان و عمل
این رابطه، اشاره به رابطه‌ی دو سویه‌ی ایمان و عمل دارد، اگرچه از لحاظ مفهومی، عمل، جزء ذات ایمان محسوب نمی‌گردد، ولی در رابطه تلازمی، ایمان اقتضا می‌کند که عمل صالح را به دنبال داشته باشد و عمل صالح نیز نشانه ایمان محسوب گردد.
در واقع ایمان، منشاء و زمینه‌ساز اعمال صالح است، از این رو، ایمان به درخت و عمل صالح به میوه‌های آن تشبیه شده است. وقتی روح ایمان در دل انسان جا پیدا کند، اعمال نیز متناسب با آن انجام خواهد شد. از سوی دیگر، عمل نیز موجب تثبیت و تقویت ایمان می­گردد. از این رو، گاهی ایمان به نور چراغ و عمل به روغن چراغ تشبیه می‌شود، همان طور که نور چراغ به کمک روغن چراغ شعله‌ور می‌شود. نور ایمان نیز به مدد روغن عمل روشن می‌شود و با استمرار عمل، قلب انسان نورانی می‌گردد، در واقع عمل صالح زمینه­سازی می‌کند تا انسان به صفای باطن و قلب پاک دست پیدا کند، امّا اگر انسان مرتکب گناه شود، قلبش ظلمانی می‌شود و این ظلمت، مانع از آن می‌شود که ایمان به حال او نفعی داشته باشد.
در واقع عمل صالح پشتوانه‌ی ایمان است و چه بسا اگر ایمان تقویت نشود، دچار زوال گردد. همان طور که در برخی از روایات، از برخی ایمانها به ایمان ودیعه­ای، تعبیر شده است. امام رضا (علیه السلام) فرموده‌اند: «به درستی که خداوند، مؤمنان را بر ایمان آفریده است، به طوری که همواره اهل ایمان هستند و برخی مردم را ایمان عاریتی داده، پس اگر خداوند بخواهد ایمانشان را تا پایان نگاه می­دارد و اگر بخواهد از ایشان باز می­گیرد.»[51]اسباب تضاد بین عمل و عقیده
همان‌طورکه بیان شد، اعمال انسانها از افکار و عقاید آنها ناشی می‌شود و سرچشمه می‌گیرد ولی گاهی می‌بینم که بین اعتقاد و عمل تضادی وجود دارد، یعنی انسان به چیزی عقیده دارد، ولی عملش بر خلاف آن است. لذا باید بررسی کنیم که ببینیم علت این تضاد چیست؟ و سرچشمه‌ی آن کجاست؟ علل و عواملی برای این مسأله ذکر شده از جمله:1- ضعف ایمان
یکی از جهات سستی در عمل، سستی عقیده و ایمان است. شک و تردید حاکی از عدم باور قلبی است و چنین چیزی در عمل و رفتار انسان نیز اثر می‌گذارد و باعث می‌شود عمل صالح از او سر نزند. در قرآن نیز به این ایمانهای سست و بدون باور قلبی اشاره شده است ونشانه آن نیز موسمی و فصلی بودن ایمان برخی افراد معرّفی شده است:[52] «فَإِذَا رَكِبُواْ فىِ الْفُلْكِ دَعَوُاْ اللَّهَ مخُْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نجََّاهُمْ إِلىَ الْبرَِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُون»[53]
گاهی نیز علّت سستی ایمان، سطحی بودن آن است یعنی ایمانی که در روح و روان انسان نفوذ نکرده و لذا چنین ایمانی نمی­تواند منشأ اثر بوده و عمل انسان را جهت دهد: ‏«قَالَتِ الْأَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُواْ وَ لَكِن قُولُواْ أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْايمَانُ فىِ قُلُوبِكُمْ»[54]
اینگونه ایمانهای سست و سطحی، نمی‌توانند برانگیزاننده انسان به سوی اعمال صالح باشد. پس لازم است که انسان عقیده و ایمان خود را محکم کند و بر باور قلبی خود بیفزاید تا آثارش در عمل او آشکار گردد.2- قدرت شهوات
شهوات و هواهای نفسانی می‌توانند بر ایمان انسان غلبه پیدا کنند و او را به ورطه‌ی گناه بکشانند، لذا برای جلوگیری از این آلودگیها انسان باید شهوات و غرایز خود را مهار کند و نگذارد ایمانش را تحت تأثیر قرار دهد.3- غفلت
غفلت انسان ناشی از توجه انسان به زیبایی ظاهری دنیاست، گاهی شخص مؤمنی آنقدر خود را به دنیا مشغول می­سازد که غفلت سراسر وجود او را فرا می‌گیرد و با اینکه به ظاهر ایمان دارد و شهوات و تمایلات نفسانی قوی هم ندارد، ولی با این حال در اعمال او خیری و صلاحی دیده نمی‌شود. راه خارج شدن از این حالت شوم و پدیده‌ی غفلت، همانگونه علمای اخلاق بیان داشته­اند، دوان تفکر است. تفکر مداوم درباره خود و و مبدأ و منتهایش، باعث پاره شدن پرده‌های غفلت می­گردد.آثار و فوائد پیوند ایمان و عمل صالح
جمله‌ی «آمَنوا وعملوا الصالحات، در نزدیک به شصت آیه از قرآن دیده می‌شود.[55] که خود نشانگر توأم بودن ایمان و عمل صالح در قرآن است و بیانگر این حقیقت است که این دو، رابطه‌ی تنگاتنگ و مستقیمی با هم دارند، اگر ایمان در اعماق جان انسان نفوذ کند، در اعمال انسان تأثیر می‌گذارد و عمل او را صالح می‌کند و انجام اعمال صالح نیز باعث تقویت و افزایش ایمان می‌­گردد.
در واقع، ایمان و احساس وابستگی به قدرت الهی، به انسان، امید، عشق و مسئولیت می‌دهد. اگر شاگردی در مدرسه بداند که زحمات او هدر نمی‌رود و حتی یک صدم نمره‌ی او مورد نظر است و عذرهای موجّه او پذیرفته می‌شود، با عشق خاصی به تحصیل ادامه می‌دهد، انسانی نیز که عقیده دارد هر لحظه زیر نظر خداوند است و ذره‌ای از خیر و شر او مورد غفلت نیست، در دلش چراغ امید، روشن می‌شود و با عشق و مسئولیت راه را می‌پیماید.[56]
با توجه به آیات قرآن، ایمان و عمل صالح، هر دو در کنار هم، ثمرات و آثاری را به دنبال دارند که در واقع سعادت انسان را در دنیا و آخرت تأمین می‌کنند. از جمله:
1- حیات طیبه
«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثىَ‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَوةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُون‏»[57] (ترجمه: هر كس -از مرد يا زن- كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه‌اى، حيات [حقيقى‌] بخشيم، و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى‌دادند پاداش خواهيم داد.)
این آیه اشاره دارد که حیات طیبه برای انسانهایی است که ایمان دارند و عمل صالح انجام می‌دهند و خداوند به وسیله این دو مؤلفه در همین دنیا، به انسان حیات جدیدی می‌دهد و او را زنده می‌کند و از مردگی بیرون می‌آورد و انسانهای گنه کار، منافق، کافر از این حیات محرومند. بوسیله‌ی این حیات، انسانهای مؤمن و صالح از انواع بیماریهای روحی مصون و محفوظ می‌مانند، البته با لطف و عنایت خداوند.
2- نورانیت و روشنی
«رَسُولًا يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِ اللَّـهِ مُبَيِّنَاتٍ لِّيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»[58] (ترجمه: پيامبرى كه آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى‌كند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون برد)
خداوند متعال به همه‌ی موجودات براساس ظرفیت وجودی آنها، از خودش، بهره‌ای از نور را عطا کرده، که در انسانها این نور قابل کم شدن یا زیاد شدن است. یعنی در صورت داشتن ایمان و انجام اعمال صالح نور آنها زیادتر می‌شود و به خداوند نزدیکتر می‌شوند. و از ظلمات (یعنی آن نور اولیه و کمی را که دارا بودند) بیرون می‌آیند وبه سمت نور(خدا) حرکت می‌کنند و به قرب الهی می‌رسند.
3- استجابت دعا
«وَيَسْتَجِيبُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَيَزِيدُهُم مِّن فَضْلِهِ»[59] (ترجمه: خداوند دعای کسانی را که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهد اجابت می‌کند و از فضلش بر آنها می­افزاید.)
3- پاداش مضاعف
«وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُم بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِندَنَا زُلْفَىٰ إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَأُولَـٰئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَهُمْ فِي الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ »[60] (ترجمه:و اموال و فرزندانتان چيزى نيست كه شما را به پيشگاه ما نزديك گرداند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كار شايسته كرده باشند. پس براى آنان دو برابر آنچه انجام داده‌اند پاداش است و آنها در غرفه‌ها[ى بهشتى‌] آسوده خاطر خواهند بود.)
5- بخشش گناهان
«... وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيَِّاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِى كاَنُواْ يَعْمَلُون‏»[61]
(ترجمه: کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادند، گناهان آنان را می‌پوشانیم [و می‌بخشیم] و آنان را به بهترین اعمالی که انجام دادند، پاداش می‌دهیم.)
6- پاداش جاودان
«إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيرُْ ممَْنُون‏»[62]
(ترجمه: مگر کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند پس برای آنها پاداش تمام نشدنی است.)
7- محبوب شدن در دلها
«إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا»[63]
(ترجمه: قطعاً کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهند، خداوند رحمان، محبتی برای آنان در دلها قرار می‌دهد.)نتایج تحقیق
1- ایمان باور و اعتقاد قلبی نسبت به خداوند و رویکردی با تمام وجود نسبت به اوست.
2- برای تحقق ایمان در دو زمینه تلاش و کوشش لازم است، نخست در زمینه تقویت شناخت و علم و دیگری در زمینه انگیزش میل فطری خویش به ایمان.
3- ایمان غیر از علم و بلکه علم، اعمّ از ایمان است.
4- ایمان درجات و مراتبی دارد و ایمان کامل همان توحید خالص است.
5- متعلق‌های ایمان، توحید، معاد و نبوت و فروعات آنهاست.
6- عمل صالح، عملی است که برای کسب رضایت پروردگار، با تحمل دشواریها انجام می‌شود.
7- از موانع عمل صالح، پیروی هوای نفس، حب دنیا و شرک عبادی، شمرده شده است.
8- رابطه ایمان و عمل صالح از دو جهت قابل بررسی است. رابطه مفهومی و رابطه تلازمی. در رابطه مفهومی، عمل، جزء ذات ایمان محسوب نمی‌شود ولی در رابطه‌ی تلازمی، رابطه‌ی دو سویه بین این دو برقرار است.
9- از عوامل تضاد بین عمل وعقیده، ضعف ایمان، قدرت شهوات و غفلت ذکر شده است.
10- از فوائد و آثار پیوند ایمان و عمل صالح عبارتند از: رسیدن به حیات طیبه، نورانیت دل، استجابت دعاها، دو چندان شدن حسنات، بخشش گناهان، دستیابی به پاداش جاودان و محبوب شدن در دلها.
 منابع
1-       قرآن کریم
2-       آمدی، غرر الحکم و دررالکلم، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، 1388
3-       امینی، ابراهیم، خودسازی، قم، انتشارات شفق، 72
4-       امام خمینی، چهل حدیث، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، 1376
5-       ره توشه راهیان نور، ویژه ماه رمضان، دفتر تبلیغات اسلامی، 1387
6-       فراهیدی، خلیل، العین، ج1، قم، انتشارات اسوه، 1414ق
7-   فلسفی، محمد تقی، گفتار فلسفی، اخلاق از نظر همزیستی و ارزشهای اخلاقی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1383
8-       قرائتی، محسن، درسهای از قرآن، تهران، انتشارات غدیر، 1370
9-       فقیه، سید میر احمد، انوار هدایت، ج1، قم، انتشارات نسل جوان، 1374
10-  کاشفی، محمد رضا، عرفان و تصوف، قم، دفتر نشر معارف، 1385
11-  علیان نژاد، ابوالقاسم، سوگندهای پربار قرآن، قم، مدرسه الامام علی بن ابیطالب (علیه السلام)، 1386
12-  علامه مجلسی، عین الحياة، ج2، تحقیق سید مهدی رجائی، قم، نشر بیتا، 1376
13-  مصباح یزدی، محمد تقی، به سوی او، قم، انتشارات مؤسسه امام خمینی، 1382
14-  مصباح یزدی، محمد تقی، به سوی خودسازی، قم، انتشارات مؤسسه امام خمینی، 1380
15-  مطهری، مرتضی، حکمتها و اندرزها، قم، انتشارات صدرا، 1374
16-  محمدی ریشهری، محمد، میزان الحکمه، دار الحدیث، 1388
17-  محمد بن یعقوب، کلینی، اصول کافی، مؤسسه الوفا، 1382
18-  مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، دارالکتب الاسلامیه، 1388
19-  مفتاح، احمد رضا، رابطه ایمان و عمل در شیعه و آیین کاتولیک، دانشگاه قم، پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد
20-  نهج البلاغه، فیض الاسلام، انتشارات فقیه، تهران، 1374
21-   www.cgie.org.ir
 

ايمان چيست و رابطه آن با عمل و دين و شناخت چيست؟

ايمان چيست و رابطه آن با عمل و دين و شناخت چيست؟

چيستي ايمان «ايمان» از نظر لغوى به معناى گرويدن، عقيده داشتن، ايمن كردن و باور داشتن است (فرهنگ معين) و از نظر اصطلاحى به معناى عقيده داشتن به ضروريات دين (اصول و فروع آن) مى‏باشد؛ يعنى، انسان به يگانگى خداوند، رسالت پيامبر اكرم(ص)، امامت دوازده امام (ع) و عدالت خداوند و... قائل باشد. البته اشخاص در اين اعتقادات مختلف هستند: برخى، ايمان زبانى دارند و گروهى ايمان عقلى دارند؛ يعنى، به اين امور علم دارند و برخى نيز از اين دو مرحله گذشته و به ايمان قلبى رسيده‏اند كه ثمره آن باور داشتن تمامى اين مسائل است. و شايد يكى از مناسبت‏هايى كه باعث شده معناى لغوى ايمان به معناى اصطلاحى ياد شده سوق داده شود، ايمن شدن آدمى از بسيارى از خطرها و مشكلات روحى و اجتماعى در اثر ايمان است.
قلب چون به حقيقتي معتقد شود، شوق و حب نسبت به آن پيدا مي کند و همت انسان را به سوي آن برمي انگيزد و در اين حالت است که اطمينان و آرامشي وجود آدمي را فرا مي گيرد و حرکت به سوي عمل آغاز مي شود و اين با مفهوم ايمان که از «امن» گرفته شده و با «امنيت» و «امان» هم خانواده است سازگار مي باشد. رابطه ايمان با عمل رابطه ايمان و عمل چنين است كه ايمان مقتضي عمل است، نه عين عمل خارجي، بلكه ريشه و جهت دهنده به آن است و صلاح و شايستگي و حسن فاعلي فعل، بستگي به ايمان دارد. اگر عملي از ايمان به خدا سرچشمه نگيرد، در سعادت حقيقي انسان تأثير نخواهد داشت، گرچه كرداري نيكو باشد و منافع بسياري در دنيا براي خودش يا ديگران بر آن مترتب شود: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاء حَتَّى إِذَا جَاءهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ : و كسانى كه كفر ورزيدند كارهايشان چون سرابى در زمينى هموار است كه تشنه آن را آبى مى‏پندارد تا چون بدان رسد آن را چيزى نيابد و خدا را نزد خويش يابد و حسابش را تمام به او دهد و خدا زودشمار است».(نور / 39 ) «مَّثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُواْ عَلَى شَيْءٍ ذَلِكَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِيدُ : مثل كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند كردارهايشان به خاكسترى مى‏ماند كه بادى تند در روزى طوفانى بر آن بوزد از آنچه به دست آورده‏اند هيچ نمى‏توانند برد اين است همان گمراهى دور و دراز».(ابراهیم / 18) «وَقَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا : و به هر گونه كارى كه كرده‏اند مى‏پردازيم و آن را گردى پراكنده مى‏سازيم ».(فرقان / 23 ) پس اولين قدمي كه انسان در سير تكاملي به سوي كمال نهايي، يعني قرب خداي متعال بر مي‌دارد، ايمان است. اين قدم، ريشه قدمهاي بعدي و روح همه مراحل استكمال است. قدم دوم در سير تكامل انسان، فعاليتي است كه دل بعد از ايمان به خدا، بدون دخالت اعضا وجوارح انجام مي‌دهد : يعني توجه به خدا كه از انسان، به ذكر وياد پروردگار تعبير مي‌شود: «و ذكروا الّله كثيرا لعلكم تفلحون؛ و خدا را بسيار ياد كنيد، باشد كه رستگار شويد». اين توجه، هر قدر قويتر و متمركزتر باشد، در پيشرفت انسان مؤثرتر است و چه بسا لحظه اي توجه قلبي، از سالها عبادت بدني مؤثرتر باشد. قدم سوم، اعمال باطني ديگري است كه انسان با ياد خدا انجام مي‌دهد؛ مانند تفكر در آيات الهي و نشانه هاي قدرت و عظمت وحكمت او. دوام ذكر و فكر، موجب تعلق و محبت مي‌شود: «الذين يذكرون اللّه قياما و قعودا و علي جنوبهم و يتفكرون في خلق السّموات و الارض؛ كساني كه خدا را ايستاده و نشسته و بر پهلو (خوابيده) ياد مي‌كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مي‌انديشند». سپس نوبت به اعمال بدني گوناگون مي‌رسد. به عبارت ديگر, تصميم اجمالي كه لازمه ايمان است، در مظاهر مختلف ودر قالب اراده هاي تفصيلي و جزئي جلوه گر مي‌شود. اين اراده ها كه از يك نظر، فرع اراده تفصيلي هستند، موجب تقويت ذكر و ايمان مي‌گردند. «أقم الصلوه لذكري؛ نماز را براي ياد من بپاي دار». «و العمل الصالح يرفعه؛ عمل شايسته (سخن خوب و اعتقاد صحيح) را بالا مي‌برد». همچنان كه اگر اراده، بر خلاف مقتضاي ايمان باشد، تدريجاًَ موجب ضعف ايمان مي‌شود. پس رابطه ايمان و عمل، درست مانند رابطه‌اي است كه ميان ريشه گياه و اعمال نباتي وجود دارد؛ يعني همچنان كه جذب مواد غذايي مفيد، موجب رشد ريشه و استحكام آن و جذب مواد سمي و زينبار، موجب ضعف و سرانجام ،خشكيدن ريشه درخت مي‌گردد، همچنين كردارهاي شايسته ، عامل موثر در دوام و استحكام ايمان ، و اعمال ناشايست و ارتكاب گناهان، موجب ضعف و سرانجام ، خشكيدن ريشه ايمان مي‌گردد: «فاعقبهم نفاقاً في قلوبهم الي يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون؛ نفاقي را در دلهايشان به دنبال آورد تا روزي كه خدا را ملاقات كنند، در اثر خلف وعده‌اي كه با خدا كردند و در اثر اينكه دروغ مي‌گفتند». «ثم كان عاقبه الذين اساؤا السوي انسان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزئون؛ سرانجام كساني كه بد كردند، بدترين شد، كه آيات الهي را تكذيب و آنها را استهزا مي‌كردند». (خودشناسي براي خودسازي،استاد محمد تقي مصباح يزدي ) رابطه ايمان و علم و شناخت معرفت خداوند و شناخت عقلانى نسبت به ذات و صفات او اولين مرتبه از مراتب كمال نظرى انسان است وقتى عقل انسان وجود خداى خالق قادر متعال را بپذيرد نخستين شرط حركت به سوى او را به دست آورده است ولى هر حركتى علاوه بر شناخت نيازمند انگيزه است شناخت به تنهايى نمى‏تواند انسان را به حركت آورد به ويژه اگر حركت در جهت و مسير خاصى دشوار باشد. شناختى مى‏تواند انسان رابه حركت آورد كه شوق‏انگيز باشد و اشتياق انسان وقتى برانگيخته مى‏شود كه نتيجه حركت خود را لذت آور، سعادت بخش و كمال آفرين بيابد. كسى كه لذت عملى را چشيده باشد و خوشى حاصل از كارى را تجربه نموده باشد اشتياق بيشترى براى انجام آن عمل دارد به خصوص اگر تجربه به او نشان دهد كه با تكرار آن عمل لذت و خوشى بيشترى پديد مى‏آيد نه آن كه لذت حاصل از آن عمل يك نواخت و ملال آور شود لذت‏هاى جسمانى مانند لذت خوردن و آشاميدن در صورتى كه از حد معينى تجاوز كنند به رنج و ناخوشى بدل مى‏شوند لذيذترين غذاها وقتى كه زياد خورده شودند لذت بخش نخواهند بود و موجب زيان جسم و تنفر روح مى‏گردند. اما لذات معنوى اين گونه نيستند يعنى تكرار آنها موجب دلزدگى نمى‏شود و هر بار كه تكرار مى‏شوند لذت بيشترى به همراه مى‏آورند. اگر شناخت انسان نسبت به يك حقيقت نشان دهنده وجود كمال و لذتى خاص در اثر عملى خاص باشد انگيزه اوليه براى انجام عمل پديد مى‏آيد. براى روشن شدن مطلب دو شناخت را با هم مقايسه مى‏كنيم اگر كسى ارتفاع قله دماوند را بداند هيچ گاه به خاطر اين آگاهى انگيزه حركت به سوى فتح قله را نخواهد يافت چنين شناختى حركت آفرين نيست ولى اگر كسى بداند كه به فاتحان قله دماوند جايزه‏اى گرانبها مى‏دهند انگيزه حركت در او پديد خواهد آمد آن گاه رنج اين سفر را با جايزه آن مقايسه مى‏كند و اگر جايزه را به قدر كافى ارزشمند بيابد، رنج فتح قله را بر خود همواره مى‏سازد. شناخت خدا و صفات او از نوع شناخت‏هايى است كه حركت آفرين است زيرا انسان موحد مى‏داند كه جهان مخلوق خداوندى عليم است و او مختار است كه راه حركت به سوى خدا را انتخاب كند و اگر چنين كند به برترين لذت‏ها و پايدارترين سعادت و كمال دست مى‏يابد پس براى درك اين لذت و كسب اين كمال بايد حركت كرد اين آگاهى شوق آفرين است ولى كافى نيست زيرا كسى كه از وجود سعادت و لذتى به سبب گواهى عقل يا اخبار ديگران باخبر مى‏شود به اندازه كسى كه لذت و سعادتى را چشيده باشد اشتياق به درك آن را ندارد. بنابراين مى‏توان شناخت كسى را كه آن لذت را تجربه كرده است شناختى عميق‏تر و حركت آفرين‏تر دانست.
با توجه به توضيحات فوق ، ايمان را اين گونه تعريف مى‏كنيم ايمان معرفتى است شوق آفرين و حركت بخش به حقيقت متعالى كه در نتيجه شناخت عقلانى پديد مى‏آيد و در اثر تجربه عملى رشد مى‏كند و در گفتار و رفتار فرد تجلى مى‏يابد. 
ايمان به چيزى بيشتر از شناخت عقلانى و يا يقينى است. ايمان، يقين توأم با عمل و عشق است.
بنابراين شناخت يقينى عقلانى مطابق با واقع كه آن را علم مى‏ناميم شرط لازم و مقدمه ضرورى ايمان است ولى ايمان چيزى فراتر از علم است ايمان علاوه بر علم ، اشتياق و عمل را نيز به همراه دارد چه بسا انسان‏هايى كه با وجود داشتن علم ، ايمان نمى‏آورند و به مقتضاى علم خود عمل نمى‏كنند. 
فرعون و پيروان او نمونه انسان‏هايى هستند كه با وجود داشتن علم يقينى ايمان نياوردند. موسى آيات روشن‏گر خدا را به آنان عرضه كرد و آنها به درستى سخن او يقين كردند ولى با او به مبارزه و مخالفت پرداختند: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ ؛ و با آن كه دلهايشان بدان آيات خدا يقين داشت از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند. پس ببين فرجام فسادگران چگونه است ، مخالفت فرعون با موسى در حالى كه شاهد معجزات موسى بوده است. ديگران و از جمله ساحرانى كه فرعون براى مقابله با موسى استخدام شده بودند و به خداى موسى ايمان آوردند و در زبان و عمل به ايمان خود وفادار ماندند. آنان پس از مشاهده معجزه موسى بى‏درنگ به سجده افتادند و ايمان خود را به پروردگار موسى اعلام داشتند. آنها حتى از تهديد و خشونت فرعون نهراسيدند و وحشت شكنجه و نابودى آنان را از ايمانشان جدا نكرد. رابطه ايمان با دين ایمان در اسلام 
(فصنامه معارف اسلامی - زمستان 1383 - شماره 1)
معنای لغوی ایمان
مفهوم ایمان در فرهنگ اسلام، مفهومی اساسی و با اهمیت است. ‌در این مقاله ضمن بحثی معناشناختی از منظر قرآن کریم به تحلیل حقیقت ایمان می‌پردازیم.
درباره معنای ایمان در لغت عرب اختلاف نظر فراوانی وجود ندارد. ابن‌منظور در لسان‌العرب چهار استعمال مختلف برای سه کلمه نزدیک به هم، از یک ریشه، ذکر کرده است: 1. «امن» را به‌معنای مخالف ترس به کار برده؛ 2. «امانت» و «امان» را به معنای ضد خیانت به‌کار برده؛ 3. «ایمان» را به‌معنای ضد کفر به کار برده و 4. باز هم «ایمان» را به معنای تصدیق، ضد تکذیب به کار برده است‌ (ابن‌منظور، 1405 ق: 13/12). خلیل ابن‌احمد سه استعمال 1 و 2 و 4 را بیان کرده است (الخلیل، 1414 ق: 56). جوهری نیز مانند احمد عمل کرده است. (الجوهری، 1990: 5/2071‌). البته این دو نفر که در استعمال ایمان آن را به معنای تصدیق گرفته‌اند، در برابرش کفر را گذاشته‌اند و در‌واقع میان معنای سوم و چهارم تمایزی نگذاشته‌اند؛ زیرا کفر نیز در‌واقع تکذیب در موضوعی خاص، مانند خدا و پیامبر و آخرت است. بنابراین، دو معنای سوم و چهارم، در‌واقع یک معنا و یک استعمال بیشتر نیست.
ابن‌فارس برای ماده «امن» دو اصل و ریشه نزدیک به هم قائل است: یکی امانت که ضد خیانت است و معنایش سکون و آرامش قلب است و دیگری تصدیق. وی تصریح می‌کند که این دو معنا نزدیک به هم‌اند (ابن‌فارس، 1389 ق: 1‌/‌133‌). نظر ابن‌فارس در مورد نزدیک‌بودن دو ریشه این ماده، درست است و توضیح آن خواهد آمد. اما در مورد اینکه ریشه اصلی کدام است، بهتر بود به جای امانت، ضد خیانت، از «امن» و «امان»، ضد ترس استفاده می‌کرد. به نظر می‌رسد ریشه همه این استعمالات یکی است و آن «امن» و «امان»، است؛ زیرا در همه استعمالات این ماده، نوعی ترس‌زدایی وجود دارد، گویا در جایی که یکی از مشتقات این ماده به کار می‌رود، نوعی امنیت و آرامش و زدودن ترس وجود دارد. هنگامی که در عربی گفته می‌شود «بیتٌ امِنٌ» به معنای آن است که امنیت دارد و در آن نباید از چیزی ترسید. هنگامی که در قرآن این دعا از قول حضرت ابراهیم uنقل می‌شود که «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً ءَامِناً» (بقره، 126) یا اینکه گفته می‌شود که «فِیهِ ءَایَتا و بَیَّنَتٌ مَّقَامُ ابرَهِیمَ وَ مَن دَخَلَهُ و کَانَ ءَامِناً» (آل‌عمران، 97)، همین معنا مورد نظر است. همچنین است استعمال «وَ هُم مِّن فَزَعٍ یَومَئِذٍ ءَامِنُونَ» (نمل، 89) و«وَ هُم فِی الغُرُفَتِ ءَامِنُونَ» (سبأ، 37) و «وَ کَانُوا یَنحِتُونَ مِنَ الجِبَالِ بُیُوتاً ءَامِنِین» (حجر،‌ 82) و
‍«‌ادخُلُوهَا بِسَلَمٍ ءَامِنینَ» (حجر، 46) و‌‌ «یَمُوسًی أَقْبَلْ وَ لاتَخَفْ انَّکَ مِنَ الأَمِنین» (قصص، 31). در تمام این موارد ترس‌زدایی می‌شود و از سکون و امنیت سخن گفته می‌شود. در آیه آخر تصریح می‌شود که «نترس تو از ‌آمنین هستی»‌ و میان ترس و امن تقابل افکنده می‌شود. این تقابل در آیات ‍«وَ اِذَا جآءَهُم أَمرُ الأَمن أو الخَوفِ أذَاعُوابهِ» (نساء، 83) و
«وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوفِهِمْ أَمناً» (نور، 55) نیز به خوبی مشاهده می‌شود.
در مورد امانت نیز همین مطلب صادق است. هنگامی که کسی را بر چیزی «امین» می‌کنیم، گویا از خیانت او در امانیم و خیالمان راحت است و نمی‌ترسیم که به حقوق ما تجاوز کند. قرآن نیز همین استعمال را دارد: «فَاِن أَمِنَ بَعضُکُم بَعضًا فَلیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتمِنَ أَمَنَتَهُ» (بقره، 283) و در وصف مؤمنان می‌فرماید:‌ «وَ الَّذِینَ هُم لاَمَنَتِهِم وَ عهدِهِمْ رَعُون»‌‍‌ 
(مؤمنون،‌ 8)
بنابراین دو معنای اول و دوم نیز یک ریشه بیشتر ندارند و هر دو به رفع ترس و آرامش قلب بازمی‌گردند. ابن‌فارس هم که یکی از معانی را امانت در برابر خیانت گرفت، آن را به سکون و آرامش قلب معنا کرد (ابن فارس، 1389 ق:1‌/‌133) و این همان معنای امن در برابر خوف است. 
اگر بخواهیم در ارجاع «ایمان» به معنای تصدیق، به معنای «امن» در برابر ترس، یا دست‌کم، نزدیک‌بودن معنای آن دو، از ابن‌فارس تبعیت کنیم، می‌توانیم بگوییم که تصدیق نیز در‌واقع ایمنی بخشیدن به کسی است که به او ایمان می‌آوریم از اینکه مخالفتش کنیم. گویا چنین می‌گوییم: «ای کسی که به تو ایمان آورده‌ام، مطمئن باش که با تو مخالفت نخواهیم کرد. هر امری که می‌خواهی بکن.» بر این اساس، ایمان به شخص معنا پیدا می‌کند و ایمان به گزاره یا بی‌معنا می‌شود یا معنایی مجازی یا تبعی می‌یابد؛ زیرا ایمان به گزاره، ایمنی بخشیدن به کسی نمی‌تواند باشد، مگر آنکه بگوییم ایمنی بخشیدن به کسی است که این گزاره درباره اوست یا از او صادر شده است. مانند ایمان به گزاره‌های دین اسلام، که ایمنی بخشیدن به منشأ صدور این گزاره‌ها، یعنی خدا و پیامبر است از اینکه با آنها مخالفت کنیم.
در هر حال، چه معنای تصدیق را به ایمنی و امنیت بازگردانیم، چه این کار را نکنیم، در تصدیق نیز سکون و آرامش نفس لازم است، هر‌چند منحصر در آن نیست. یعنی تصدیق می‌تواند با همه وجود صورت گیرد، اما اگر بدون آرامش قلبی باشد و در قلب انسان نسبت به کسی اضطراب یا ترسی وجود داشته باشد، تصدیق صورت نمی‌گیرد، هر‌چند بر زبان چیزی جاری شود که ظاهرش حکایت از تصدیق کند، اما در اینجا می‌گوییم واقعاً تصدیق نکرده است. (ر. ک: الازهری، 1422 ق: 1/210) ایمان در قرآن در قرآن حدود 880 آیه به‌طور مستقیم از ماده «امن» استفاده کرده است. اگر متضادهای این ماده و نیز موارد دیگری که نزدیک به آن است در نظر بگیریم، هزاران آیه درباره موضوع ایمان است. این مسئله، نقش محوری ایمان را در آموزه‌های قرآنی نشان می‌دهد. هنگامی که اصول فضایل و اخلاقی دینی را بر‌می‌شمرند، با وجود اختلاف نظر در مورد این اصول، در این‌باره که ایمان یکی از این اصول، بلکه مهم‌ترین این اصول است اختلافی وجود ندارد. حال، چه این فضائل اصلی را ایمان، شکر و تقوا بدانیم، چه ایمان، امید و محبت، چه هر دسته‌بندی دیگر. این مسئله، اهمیت محوری مفهوم ایمان را می‌رساند.
با وجود این اهمیت محوری، نه قرآن کریم، و نه هیچ کتاب آسمانی دیگر، به تعریف صریح این مفهوم نپرداخته‌اند. روش کتاب‌های آسمانی این نیست که یک مفهوم را به صورت لفظی تعریف کنند. بلکه در عمل و با بیان ویژگی‌ها و آثار این حقیقت، در مواضع و حالات مختلف، مخاطب را به فهمی متکامل از ایمان سوق می‌دهند.
از سوی دیگر، مفهوم ایمان نیز از امور عینیِ مادی نیست که بتوان مصداقی از آن را پیش چشم مخاطب آورد. بلکه از مفاهیم انتزاعی و معنوی است که تعریف مصداقی آنها امکان‌پذیر نیست. بهترین راه برای تعریف این نوع مفاهیم، انگاره‌سازی است. بدین صورت که با بررسی استعمالات مختلف آن مفهوم، ویژگی‌های اساسی آن را استخراج کنیم، میان آنها پیوند ایجاد نماییم. سپس به فهمی نسبتاً جامع از آن دست یابیم. البته این کار دشواری‌های خود را دارد، اما بهترین راهی است که برای رسیدن به حقیقت آن مفهوم پیشاروی ما گشوده است. (ملکیان، 1381: 158 ـ 159)
با مراجعه به آیات فراوان قرآن کریم در موضوع ایمان ویژگی‌های فراوانی از آن به دست می‌آید که اساسی‌ترین آنها را می‌توان در چهل مورد خلاصه کرد. برخی از این ویژگی‌ها به حقیقت ایمان مربوط است (8 مورد)، تعدادی به اموری که با ایمان ارتباطی خاص دارند (10 مورد)، برخی به متعلقات ایمان (11 مورد) و پاره‌ای به آثار ایمان (11 مورد). نگاهی به این ویژگی‌ها ما را در فهم بهتر حقیقت مفهوم ایمان یاری می‌رساند 1. ایمان چیست؟ 1 و 2. دو ویژگی اول ایمان، این است که فعلی اختیاری است. یعنی هم کار است، نه یک شی، و هم اختیاری است؛ زیرا در آیات متعددی از قرآن، مانند ‍«ءَامِنُوا کَمَآ ءَامَنَ‌ النَّاسُ» (بقره: 13)، متعلق امر قرار گرفته است و پیش‌فرض هر امری، امکان انجام آن از سرِ اراده و اختیار است. در برخی ‌آیات نیز به نحوی صریح‌تر به اختیاری‌بودن آن اشاره شده، آنجا که می‌فرماید: «لآا‌کراهَ فِی الدِّین ‌قَدتَبَیَّن َ‌الُّرشدُ مِنَ الغیِّ فَمَن یَکفُر بالطّاغوت وِ‌یُؤمِن باللّه» (بقره، 256). پس از نفی اکراه و اجبار و روشن‌بودن راه راست از راه کج، حال نوبت ایمان و کفر است که به انتخاب خود افراد حاصل می‌آید.
3. ایمان کار قلب است: «قَالَتِ الاَعرابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤمِنُوا وَ لَکِن قُولوا أَسلَمنَا وَ‌ لَمَّا یَدخُل الایمَنُ فِی قُلُوبکُم» (حجرات، 14) و «الّذینَ قَالُوا ءَامَنَّا بِأفوَهِهِم وَ لَم تُؤمِن قُلُوبُهُم» (مائده، ‌41) این آیات نشان می‌دهند که تا زمانی که ایمان به قلب رسوخ نکند، در‌واقع تحقق نیافته است. یعنی ورود به قلب شرط لازم برای ایمان است، اما آیا شرط کافی هم هست؟
4. اطمینان قلبی برای قبولی ایمان کافی است و نیازی به گفتار یا حتی عمل نیست، هر‌چند که بعداً خواهد آمد که ایمان و عمل قرین و شریک یکدیگرند: «الاَّ مَن أُکرهَ وَ قَلبُهُ مُطمَئنُّ بِالاِیمَنِ» (نحل، 106). در این آیه کافی‌بودن ایمان در قلب، مشروط به رسیدن به حد اطمینان، بیان شده است. اما این سخن ابراهیم که در پاسخ «اولم تؤمن» گفت: «بَلَی وَلَکِن لِیَطمَئِنَّ قَلبی» (بقره، 260)، بر مراتب بالاتر ایمان حمل می‌شود، نه بر اصل ایمان. یعنی ابراهیمu می‌گوید من درجه‌ای از ایمان را دارم و می‌خواهم به درجه بالاتری دست پیدا کنم. اطمینان قلبی، مثل خود ایمان، قابل افزایش و کاهش است.
5. ایمان قابل پوشاندن و پنهان کردن است: «وَ َقَالَ رَجُلٌ مُّؤمِنٌ مِن ءَالِ فِرعَونَ یَکتُمُ اِیمَنَهُ...» (غافر، 28). قابلیت پنهان‌کردن برای ایمان از قلبی‌بودن آن ناشی می‌شود و معلوم می‌شود که مسائل ظاهری، از جمله عمل شرط لازم ایمان نیستند.
6. لازمه ایمان، تسلیم محض است. در صورت خوب‌بودن متعلق ایمان، لازمه‌اش حاکم گرداندن خدا و پیامبر و تسلیم محض به دستورات آنها همراه رضایت است. «وَ مَا کَانَ لِمُؤمِنٍ وَ لامُؤمِنَه اذَا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ أمراً أن یَکُونَ لَهُمُ الخِیَرَهُ مِن أمرهِمْ» (احزاب، 36). در این آیه لزوم تسلیم به احکام الهی و دستورات خدا بیان شده است. در ‌آیه دیگر علاوه بر لزوم تسلیم، رضایت باطنی نیز شرط دانسته شده، به طوری که بدون این شرط، ایمان وجود نخواهد داشت: «فَلاَ وَ رَبِّک لاَیُؤمِنُونَ حَتَّی یُحَکّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَینَهُم ثُمَّ لاَیَجِدُوا ِفی أَنفُسَهُم حَرَجًا مِّمّا قَضَیتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسلیمًا» (نساء، 65). از این آیه فهمیده می‌شود که اولاً، شرط لازم ایمان این است که حاکمیت در مسائل اختلافی را به خدا و پیامبر بسپاریم، ثانیاً، پس از حکم پیامبر، هیچ ناراحتی در درون نداشته باشیم و با رضایت خاطر آن حکم را بپذیریم و در نهایت تسلیمی مطلق داشته باشیم. در صورت بد‌بودن متعلق ایمان نیز همین وضعیت در نسبت با جبت و طاغوت وجود دارد.
7. ایمان قابل افزایش و کاهش است: «فَزادَهُم اِیمنًا» (آل‌عمران، 173) و «فَأَمَّا الَّذینَ ءَامَنُوا فَزَادَتهُم اِیمَنًا» (توبه، 124).
8. ایمان از میان رفتنی و قابل تبدیل به ضد خودش، کفر، است: «کَیفَ یَهدِی الله قَوماً کَفُروا بَعدَ اِیَمَنِهم» (آل عمران، 86) و«‌وَ مَن یَتَبَدَّل الکُفرَ بِالایمانِ فَقَد ضَلَّ سَوَآءَ السَّبِیل» (بقره، 108). در این آیات کفر بعد از ایمان ممکن دانسته شده و مجازات‌هایی شدید برای ‌آن در نظر گرفته شده است.

2. ایمان در ارتباط با سایر امور
1. ایمان غیر از علم است: «الَّذِینَ أوتُوا العِلمَ وَ الاِیمَنَ» (روم، 56). در این آیه علم چیزی است که در کنار ایمان به عده‌ای عطا شده است، پس علم غیر از ایمان است. و نیز از آیات «اِنَّ الَّذِینَ ارتَدُّوا عَلَی أدبَرهِم مِّن بَعدِ مَاتَبَیَّنَ لَهُمُ الهُدَی» (محمد، 25) و «وَ جَحَدُوا بهَا وَ استَیفَنَتهَآ انفُسُهُم» (نمل، 14) می‌توان فهمید که ایمان غیر از علم و آشنایی و دانایی است. آیا این بدان معناست که ایمان با شک قابل جمع است؟
2. ایمان با شک قابل جمع نیست؛ زیرا شک صفت اهل کفر است: «... بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِّن ذِکرِی» (ص، 4 ـ 8) و در آیه دیگر ایمان در برابر شک قرار داده شده است: «لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالاَْخِرَهِمِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکّ» (سبأ، 21).
3. خدا از انسان برای ایمان به خودش میثاق گرفته است و پیامبران را می‌فرستد تا آن میثاق را یادآوری کنند: «وَ مَا لَکُمْ لاَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤمِنُوا بِرَبِّکُمْ وَ قَدْ أخَذَ مِیثاَقَکُمْ» (حدید، 8). این پیمان در روز اَلَست، که در تعیین آن اختلاف نظر هست، گرفته شده و در آنجا آدمیان توانسته‌اند ربوبیت پروردگار را شهود کرده، و به آن اعتراف کنند. «وَ اِذْ أخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بربِّکُمْ قَالُوا بَلَی شَهدْنآ» (اعراف، 172) و این شهود از طریق باطن خود انسان حاصل شده است؛ زیرا می‌فرماید: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ»، یعنی آنها را بر خود شاهد گردانید، سپس اعتراف گرفت که با شهود خودتان ربوبیت مرا دریافتید و آنها پاسخ دادند بله دیدیم. خداوند، معرفت خودش را در درون انسان نهاد تا امکان شناخت خدا و ایمان به او فراهم ‌آید. به‌هر‌حال، ایمان می‌تواند بر پایه شهود چیزی در درون انسان که شاهد بر ربوبیت‌ الاهی است، تحقق پذیرد.
4. مؤمنان هم به پیمان خود، با خدا وفا می‌کنند: «مِّنٌ الْمُؤمِنینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْیَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» (احزاب، 23) برای وفای به پیمان هر شرایطی پیش آید، چه در جنگ شهید شوند، چه زنده بمانند، پایدار و استوارند و چیزی آنها را متزلزل نمی‌کند.
5. ایمان مستلزم توکل بر خداست؛ زیرا هنگامی که ایمان وارد قلب شد و اطمینان آورد، به دنبال آن در مسائلی که پیشاوری مؤمن قرار می‌گیرد، به دلیل اطمینانش به 
خدا، ایمنی دارد و کار خود را به او می‌سپارد: «وَ عَلَی اللَّهِ فَتَوَکَّلُوآ اِن کُنتُم مُّؤْمِنینَ» (مائده، 23) و حتی در حال جنگ و محاصره و پیش‌آمدن سختی‌ها، نه تنها متزلزل نمی‌شود، که بر ایمانش افزوده می‌گردد و بر خدا توکل می‌کند و می‌گوید: «وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ» (آل‌عمران، 173).
6. ایمان ملازمت ذاتی با عمل و گفتار ندارد. همان‌طور‌که در بحث از حقیقت ایمان گذشت، اطمینان قلبی برای ایمان کافی است و ذاتاً ملازمتی با عمل و گفتار ندارد و عمل ظاهری خارج از حقیقت ایمان است. در آیات فراوانی در کنار ایمان، به عمل صالح نیز امر شده؛ زیرا ایمان و عمل صالح نتیجه‌بخش و رستگاری‌آفرین‌اند: «مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوم الاَخِرِ وَ عَمِلَ صَلِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ» (بقره، 62) و «وَ الْعَصْر * اِنَّ الاِنسانَ لَفِی خُسْرٍ * اِلاَّ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحات وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» (والعصر، ‌1 ـ 3) و این نشان از آن دارد که عمل، داخل در حقیقت ایمان نیست، وگرنه نیازی به ذکر جداگانه آن، با این حد از کثرت نبود.
7. در عین حال، به دلیل قرین‌شدن عمل صالح با ایمان در بیش از 90 آیه قرآن، ملازمه خارجی عمل صالح با ایمان فهمیده می‌شود. یعنی لازمه خارجی و ظهور و جلوه ایمان، عمل صالح است و یکی از اعمال صالح اقرار زبانی است. اگر عمل صالح نباشد، از نبود ایمان پرده‌برداری می‌شود. البته، این در صورتی است که مانعی بر سر راه عمل وجود نداشته باشد. اگر، چنانچه پیش‌تر گذشت، مانعی برای عمل، همچون اکراه و اجبار، در کار بیاید، ایمان بدون عمل نیز می‌تواند واقعیت و بقا داشته باشد و مؤثر افتد و رهایی‌آفرین باشد.
8. ایمان بعد از توبه و قبل از عمل صالح است؛ یعنی ابتدا باید از بدی‌ها روگردان شد، سپس امکان تصدیق و ایمان فراهم می‌شود، بعد از آن با داشتن ایمان می‌توان به عمل صالح روی آورد که در این حال مفید است و می‌تواند بر هدایت انسان نیز بیفزاید: « فَأَمَّا مَن تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَعَسَی أن یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ» (قصص، 67). البته مقصود از روی‌گردانی از بدی‌‌ها که در توبه لازم است، این نیست که شخص ابتدا در بدی باشد، سپس از آن جدا شود. بلکه می‌تواند از همان ابتدا از بدی‌ها روی تافته باشد. این هم خود مرتبه‌ای از توبه است. و شاید توبه معصومان، علیهم‌السلام، نیز از این سنخ باشد. در این
آیه ضمن رعایت ترتیب میان سه چیز، احتمال رستگاری به دنبال این سه چیز بیان شده است: «اِلاَّ مَن تَابَ وَءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولَئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَ کَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحیمًا» (فرقان، 70). در این آیه، ضمن رعایت همان ترتیب، تبدیل بدی‌ها به خوبی‌ها و چشم‌پوشی ‌الاهی و رحمت او گوشزد شده است: «وَ اِنِّی لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَی» (طه، 82). در این آیه باز ضمن رعایت همان ترتیب، به مسئله اهتدا اشاره شده است که پس از عمل صالح ایجاد می‌شود. اما آیا راه یافتگی، تنها پس از ایمان و عمل صالح است؟
9. ایمان، خودْ راه‌یافتگی است: «فَاِنْ ءَامَنُوا بمثَل مَآ‌ ءَامَنتُمْ بهِ فَقَدِ اهْتَدَوا» (بقره، 137). استفاده از کلمه «قد» که به معنای تحقق قطعی است، نشان می‌دهد که خود ایمان نوعی راه‌یافتگی است. بنابراین، اگر در بند قبل نوعی راه‌یافتگی پس از ایمان و عمل صالح بیان شده است، در‌واقع به ازدیاد ایمان و ازدیاد راه‌یافتگی مربوط می‌شود.
10. ایمان مرتبه‌ای برتر از اسلام است: «قَالَتِ الاَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤمٍِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُل الاِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ اِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لاَیَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَلکُمْ شَیْئاً اِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحیمٌ * اِنَّمَا المُؤمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلَهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحیمٌ * اِنَّما المُؤمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبیلِ اللَّهِ أَولئِکَ هُمُ الصَّدِقُونَ * قُلْ أَتُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدینِکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَواتِ‌ وَ مَا فِی الاَرْضِ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ * یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لاَّتَمُنُّوا عَلَیَّ اِسْلَمَکُم بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدَئکُمْ لِلاِیمَانِ اِن کُنتُمْ صَادقِینَ» (حجرات، 14 ـ 17). در این آیات، اسلام آوردن عرب‌های بادیه‌نشین موضوع بحث است. آنها اسلام آوردن خود را امری بسیار مهم تلقی می‌کردند و از این طریق، هم منت می‌گذاشتند و هم طالب پاداش بودند. خداوند می‌فرماید که کار شما ایمان نبوده است، بلکه صرفاً اسلام آورده‌اید و تا ایمان در دل‌های شما نفوذ نکند، و شک و تردیدها را از دل بیرون نکنید و با صداقت و اخلاص در راه خدا جهاد نکنید، نمی‌توان شما را مؤمن به حساب آورد. خداوند شما را به سوی ایمان دعوت کرده است، نه اینکه صرفاً اسلام بیاورید و به همین جهت خدا بر شما منت دارد. بله، به خاطر تسلیم شدنتان، اگر مطیع دستورات پیامبر باشید، خداوند، از سر رحمت، پاداش شما را ضایع نمی‌کند. برتری ایمان از اسلام، از این آیات، به خوبی فهمیده می‌شود. 
البته «اسلام» استعمال‌های دیگری نیز دارد که در پاره‌ای موارد به معنایی به کار می‌رود که با ایمان تفاوتی ندارد. در این زمینه در آینده بیشتر سخن خواهیم گفت.

3. متعلق ایمان
1. خدا برترین و اصلی‌ترین متعلق ایمان است: «مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الیَوْم الاَخِر وَ عَمِل‌َ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهمْ» (بقره، 62)
2. پیامبر دومین موضوعی است که در آیات فراوانی به عنوان متعلق ایمان معرفی شده است: «یأیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ» (نساء، 136). سایر پیامبران نیز متعلق ایمان شمرده شده‌اند: «لاَنُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ» (بقره، 285).
3. روز واپسین، سومین متعلق ایمان در آیات قرآن است: «اِنَّ الَّذِینَ لاَیُؤمِنُونَ بِالاَخِرَهِ عَن الصِّراطِ لَنَکِبُونَ» (مؤمنین، 74). 
4. کتاب‌های آسمانی، به ویژه قرآن، متعلق بعدی ایمان است: «ءَامِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْکِتَبِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَی رَسُولِهِ وَ الْکِتَبَ الَّذِی أَنزَلَ مِن قَبْلَ» (نساء، 136).
5. فرشتگان نیز متعلق ایمان قرار می‌گیرند: «وَ الْمُؤمِنُونَ کُلُّ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ مَلَئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ» (بقره، 285).
6. آیات خداوند نیز از متعلقات ایمان است: «وَ الَّذِینَ هُم بِائتِ رَبّهِمْ یُؤمِنُونَ» (مؤمنون، 58).
7. امور ناپیدا نیز متعلق ایمان است. برخی چیزها بر انسان آشکار نمی‌شود و نمی‌تواند با قوای خود به آنها دست یابد. در اینجا ایمان اقتضا می‌کند به اعتماد خدا و پیامبرش، آن امور ناپیدا را تصدیق کند و به آنها نیز ایمان داشته باشد: «الَّذِینَ یُؤمِنُونَ بِالْغَیْبِ» 
(بقره، 3).
8. دیدار خداوند نیز متعلق ایمان است: «لَّعَلَّهُمْ بِلِقآءِ رَبِّهِمْ یُؤمِنُونَ» (انعام، 154).
9. از جمله متعلقات ایمان، در سوی منفی مسئله، ایمان به باطل است. یعنی کسانی که به خدا و پیامبرش ایمان ندارند، به باطل ایمان می‌آورند: «وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا بِالْبَطِل وَ کَفَرُواْ بِاللَّه» (عنکبوت، 52).
10. ایمان به جن هم ممکن است و البته کاری نارواست: «بَلْ کَانُوا یَعْبُدُون الْجِنَّ أَکْثَرُهُمْ بِهِم مُّؤمِنُونَ» (سباء، 41).
11. ایمان به «جبت» و «طاغوت» و طرفداری از کافران و راه یافته دانستن آنان نیز ممکن است: «یُؤمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَروا هَؤُلاءِ أهْدَی مِِنَ الَّذِینَ ءَامَنُوا سَبیلاً» (نساء، 51).
البته متعلقات ایمان منحصر در این امور نیست و بسیاری چیزهای دیگر می‌تواند متعلق ایمان باشد. آنچه در قرآن کریم ذکر شده، مصداق‌های مهم و مورد توجه ایمان است. 4. آثار و لوازم ایمان 1. رستگاری و نجات مؤمن حقی بر خداست: «ثُمَّ نُنَجِی رُسُلَنَا وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا کَذَلِکَ حَقًّا عَلَیْنَا نُنج الْمُؤْمِنِینَ» (یونس، 103) و «قَدْ أفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ» (مؤمنون، 1). اما آیا ایمان شرط کافی فلاح است و نیاز به چیزی دیگری نیست؟
2. ایمان لزوماً به رستگاری نمی‌انجامد؛ یعنی شرط کافی برای رستگاری به حساب نیامده است: «مَن تَابَ وَءامَنَ وَ عَمِلَ صَلحِاْ فَعَسَی أَن یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحین» (قصص، 67). مؤمن به رستگاری امیدوار است، اما تضمین وجود ندارد، بستگی دارد که انسان در چه شرایطی قرار گیرد و در نهایت چگونه باشد، ولی در شرایطی مؤمنان وارثان بهشت‌اند: «أولئک هُمُ الوَرثُونَ * الَّذینَ یَرثُونَ الفِرْدوسَ هُمْ فیها خَلدُون» (مؤمنون، 10 ـ 11).
3. عمل از آثار خارجی ایمان است؛ یعنی اگر کسی مؤمن باشد، عمل صالح از او سر می‌زند. سوره مؤمنون پاره‌ای از اوصاف مهم مؤمنان را برمی‌شمرد: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ * الَّذینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَشِعُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ عَن اللَّغْو مَعْرضُونَ * و الّذین هُمْ لِلزَّکاه فَاعلُونَ * وَ الَّذینَ هُمْ لِفٌرُوجِهمْ حَافِظُونَ * اِلاَّ عَلَی أَزْوَجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَانَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَن اَبْتَغَی وَرَآءَ ذَلِکَ فَأُؤلَئِکَ هُمُ الْعَادُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ لاَِمَنَتِهِمْ وَ‌عَهْدِهِمْ رَعُونَ * وَ‌الَّذِینَ‌ هُمْ عَلَی صَلَوتِهِمْ یُحَافِظُونَ» (مؤمنون، 1‌ـ 8). اگر کسی ادعای ایمان کرد و مانعی هم برای عمل نداشت، در عین حال عمل صالح از او سر نزد، در‌واقع ایمان ندارد؛ زیرا لازمه وجود ایمان در قلب انسان، بروز آن در رفتار و گفتار اوست.
4. ایمان در برخی شرایط بی‌فایده است و اثری ندارد. سنت‌ الاهی بر این است که ایمان در هنگام مواجه‌شدن با لحظه مرگ و دیدن عذاب خداوند بی‌ثمر است: «فَلَمَّا رَأَؤْ بَاسَنَا قَالُوا ءَامَنَّا بِاللّّهِ وَحْدَهُ وَ‌ کَفَرْنَا بمَا کُنَّا بِهِ مُشرِکینَ * فَلَمْ یَکُ یَنفَعُهمْ اِیمَنُهُمْ لَمَّا رَأَوْ بَأْسَنَا سُنَّتَ اللّهِ‌ الّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبَادِهِ‌ وَ‌خَسِرَ هُنَالِکَ الْکَفِرُونَ» (غافر، 84 ـ 85) و «هَلْ یَنظُرُونَ اِلاَّ أَن تَأتِیَهُمُ المَلَئکَهُ أَو یَأتِیَ رَبُکَ أوْ یَأَتِیَ بَعضُ ءَایَتِ رَبِّکَ یَومَ یَأتِی بَعضُ ءَایَتِ رَبِّکَ لاَیَنفَعُ نَفسًا اِیمَنُهَا لَم تَکُن ءَامَنَت مِن قَبلُ أَو کَسَبَت فِی اِیمَنِهَا خَیراً» (انعام، ‌158).
5. ایمان با محبت، ملازمت دارد. لازمه تصدیق قلبی یا عقد‌القلب، دوستی است. دوستی با خدا و دوستان او و دشمنی با دشمنان خدا از لوازم جدایی‌ناپذیر ایمان است: 
«وَ مِنَ‌ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا یُحِبُّونَهُم کَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» (بقره، 165). اگر کسی برای خدا شریک بگیرد و او را دوست بدارد، از دایره ایمان خارج است. شدیدترین دوستی مؤمن از آن خداست: «یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا مَن یَرتَدَ مِنکُم عَن دِینِهِ فَسَوفَ یَأَتِی اللَّهُ بِقَومٍ یُحِبُّهُم وَ‌یُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَی المُؤمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَی الکَفِرِینَ» (مائده، 54).
مؤمنان نباید با کفار، حتی اگر پدران و برادران آنها باشند و دوستی زیادی داشته باشند به‌طوری‌که آن دوستی موجب بازماندن از راه درست شود: «یَأَیُّهَا الَّذِینَ‌ءَامَنُوا لاَتَتَّخِذُوا ءَابَاءَکُم وَ‌اِخوَنَکُم أَولِیَاءَ اِنِ استَحَبُّوا الکُفرَ عَلَی الایمانِ وَ مَن یَتَوَلَّهُم مِّنکُم فَأَولَئکَ هُمُ الظَّلِمُؤنَ * قُل اِن کَانَ ابَآؤُکُم وَ‌أَبنَآؤُکُم وَ‌اِخوَانُکُم وَ أَزوَاجُکُم وَ عَشِیرَتُکُم وَ‌أَموالٌ اقتَرَفتُمُوهَا وَ‌تِجَرَهٌ تَخشَونَ کَسَادَهَا وَ‌مَسَکِنُ تَرضَونَهَآ أَحَبُّ اِلَیکُم مِّنَ ‌اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ ‌فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأَتیَ اللّهُ بِأَمْرهِ و اللّهُ لاَیهدی الْقومَ الْفاسِقینَ» (توبه، 23 ـ 24) و «لاّتَجدُ قوماً یُؤمِنُونَ بِاللّهِ
وَ الیَومِ الاَخِرِ یُوَآدُّونَ مَن حَآدَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَو کَانُوا ءَابَآءَهُم أَو اِخوَنَهُم أَو عَشِیرَتَهُم أَولَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الاِیمَنَ وَ أَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنهُ وَ یُدخِلُهُم جَنَّتٍ تَجرِی مِن تَحتِهَا الاَنهارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللَّهُ عَنهُم وَ رَضُوا عَنهُ أَولَئِکَ حِزبُ اللَّهِ أَلا اِنَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ المُفلِحُونَ» (المجادله، 22). دوستی مؤمنان باید میان خودشان باشد: «وَ الْمُؤمنُونَ وَ المُؤمِنتُ بَعْضُهُمْ أَوْلیآءُ بَعْضٍ»
6. نزول آرامش بر قلب مؤمن از آثار ایمان است: «هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ المُؤمِنینَ لِیَزدَادُوا اِیماَناً مَّعَ» (فتح، 4)، نزول آرامش به‌طور ویژه در سختی‌ها و میدان‌های جنگ: «ثُمَّ أَنزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی المُؤمِنینَ» (توبه، 26). این ترس، که ترسی مقدس و مبارک است، به هنگام یاد خدا بر دل مؤمن می‌افتد: «اِنَّمَا المُؤمِنُونَ الَّذِینَ اِذَا ذُکِرَ اللَّهَ وَ‌جِلَت قُلُوبُهُم وَ اِذَا تُلِیَت عَلَیهِم ءَایَتُهُ زَادَتهُم اِیماَناً وَ عَلَی رَبِّهِم یَتَوَکَّلُونَ» (انفال، 2).
7. ترس از خدا و نترسیدن از غیرخدا از دیگر آثار ایمان است: «اِنَما ذلکُمُ‌ الشّیَطانُ یَخوّفُ أولیآءَهُ و فَلاتَخافُوهُمْ وَ خافُونِ ان کنتُمُ مُؤمِنینَ» (آل‌عمران، 175)
8. در عین حال، عمل به مقتضای ایمان موجب برداشته‌شدن ترس‌ها و غم‌ها می‌شود: «مَن ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الیَوم الاَخِِر وَ عَمِلَ صَالِحاً فَلاَ خَوفٌ عَلَیهِم وَ لاَهُم یَحزَنُونَ» (مائده، 69) و «وَ ما نُرْسِلُ المُرسَلینَ الا مُبَشرینَ وَ مُنذرینَ فَمَنَ وَ أصْلَحَ فَلاَ خَوْفُ عَلَیهمْ وَ لاهُمْ یَحْزنُونَ» (انعام، 48).
9 و 10. خداوند سرپرستی مؤمن را برعهده می‌گیرد و آنها را از تاریکی به نور می‌برد: «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ ءَامَنُوا یُخرِجُهُم مِّنَ الظُلُماتِ اِلَی النُّورِ» (بقره، 257).
11. یکی از لوازم ایمان، سربلند بیرون آمدن از آزمون‌هایی سخت است: «‌أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُترَکُوا أَن یَقُولُوا ءَامَنَّا وَ هُم لاَیُفتَنُونَ * وَ لَقَد فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبلِهِم فَلَیَعلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ‌لَیَعلَمَنَّ الکَاذِبِینَ» (عنکبوت، 2 ـ 3). صدق ایمان باید آشکار شود. به همین دلیل آزمون‌های سخت و تکان‌های شدید در پیش‌روی مؤمنان قرار دارد: «هُنَالِکَ ابتُلِیَ المُؤمِنُونَ وَ زُلزِلُوا زِلزَالاً شَدِیدًا» (احزاب، 11).
ایمان در روایات
در روایات اسلامی ایمان در معنای لغوی‌اش استعمال شده و به معنای امانت و نیز امنیت و در امان بودن آمده است: علی‌u می‌فرمایند: «مؤمن، امین بر خودش است و با هوای نفس و حس خودش مبارزه می‌کند.» (آمدی، 1360: 2204). پیامبر خداr: می‌فرمایند: «مؤمن کسی است که مردم او را بر جان و مال خود امین گردانند.» (المتقی الهندی، 1379 ق 739)
در احادیث فراوانی ایمان به سه جزء تقسیم شده است: جزء قلبی، جزء زبانی و جزء عملی. امام رضاu: می‌فرمایند: «ایمان عقد قلبی، لفظی بر زبان و عمل جوارح است.» (الصدوق، بی‌تا الف: 180/2). اما از مراجعه به آیات ذکر شده از ‌قرآن و احادیث دیگر فهمیده می‌شود که جزء زبانی و عمل ظاهری، خارج از حقیقت ایمان‌اند و جزء قلبی حقیقت ایمان را تشکیل می‌دهد. پیامبر اسلامr می‌فرمایند: «ایمان، به ‌آراستن (ظاهر) و آرزواندیشی نیست، بلکه ایمان، آن است که خالصانه در قلب باشد و اعمال نیز آن را تصدیق کنند.» (مجلسی، 1403 ق: 69/72/26). در این روایت، پیامبر‌ ابتدا ظاهرگرایی را نفی می‌کنند و می‌فرمایند که ایمان صرفاً آراستن ظاهر یا امری زینتی نیست که قابل انفکاک از انسان باشد. از سوی دیگر در قلب انسان نیز امور مختلفی جریان دارد و ایمان صرفاً آرزوها و آمال انسان نمی‌باشد. بلکه ایمان امری واقعی (در برابر آرزواندیشی) و قلبی (در برابر ظاهرگرایی) است که به دلیل حقیقی‌بودن، و نه خیال‌اندیشی، ملازم با عمل است. ایمان بی‌عمل، چونان سرابی است که بهره‌ای از حقیقت ندارد. در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام نقل شده: «ایمان و عمل برادر و شریک نزدیک‌اند که خداوند هیچ‌یک را بدون دیگری نمی‌پذیرد.» (المتقی الهندی، 1397‌ ق: 59).
چنان‌که در بحث از آیات قرآن گذشت، ایمان، نوعی اطمینان قلبی است که سکون و آرامش می‌آورد. این آرامش از آن‌روست که انسان مؤمن آنچه را نزد خداست کافی و کارآمد می‌داند. به‌همین دلیل است که در روایات از امیرالمؤمنین می‌خوانیم: «ایمانِ بنده خدا صادقانه نیست، مگر آنکه نسبت به آنچه در دست خداست اطمینان بیشتری داشته باشد تا آنچه در دست خودش است.» (مجلسی، 1403 ق: 103/73/79). همچنین فرد مؤمن غیر از آنکه به خدا اعتماد دارد، از او و تقدیرش نیز رضایت دارد. امام جعفر صادق می‌فرمایند: «بدانید که هیچ بنده‌ای ایمان ندارد، مگر آنکه در آنچه خدا برایش کرده است رضایت داشته باشد، چه برایش مطلوب باشد، چه نباشد.» (مجلسی، 1403 ق: 78/217/93) و این اصل ایمان است؛ یعنی تسلیم خدا‌بودن با رضایت و رغبت، نه از سر اکراه و ترس. علیu: در حدیثی می‌فرماید: «اصل ایمان، تسلیم نیک به امر خداست.» (آمدی، 1360: 3087). این تسلیم از سر اکراه و اجبار یا برای منافع دنیوی نیست، بلکه تسلیم نیک است که چیزی برتر از اصل اسلام‌آوردن و تسلیم‌شدن است. امام باقرu در مورد ایمان می‌فرماید: «ایمان آن چیزی (تسلیمی نیک) است که در قلب باشد، ولی اسلام چیزی (تسلیم ظاهری) است که براساس آن ازدواج و ارث و امنیت سامان می‌یابد. ایمان با اسلام شریک است، ولی اسلام با ایمان شریک نیست. (یعنی هر اسلامی ایمان نیست)» (مجلسی، 1403 ق: 78/117/48).
اسلام دو حیثیت اساسی دارد: یکی اینکه نام دین خداست. چه باشیم، چه نباشیم، چه دین خدا را بپذیریم، چه نپذیریم، در هر‌حال دین خدا چیزی است که وجود دارد و دارای عینیت و هویتی مستقل برای خود است. دین اسلام وابسته به اشخاص نیست؛ یعنی امری انفسی (subjective) نیست، بلکه امری عینی (objective) است. حیثیت دوم، جنبه شخصی آن است و آن هنگامی پدید می‌آید که کسی به قوانین اسلام تن در دهد و آن را بپذیرد و به حقانیت آن اعتراف کند. حال، اگر علاوه بر این اعتراف، در قلبش نیز آن را بپذیرد و به آن اعتقاد قلبی داشته باشد و با عملش نیز آن را تصدیق کند، مؤمن شده است. امام صادقu می‌فرماید: «نام دین خدا اسلام است و آن، دین خداست، قبل از شما، با شما و بعد از شما. پس اگر کسی به دین خدا اعتراف کرد، مسلمان است و اگر کسی به دستورات ‌الهی گردن نهاد و عمل کرد، مؤمن است.» (کلینی،‌1381 ق: 2/38/4).

ایمان در اصطلاح فیلسوفان و متکلمان
ایمان یکی از اولین مفاهیمی است که در جهان اسلام بر سر آن نزاع‌ها در‌گرفت. یکی از اولین گروه‌هایی که به موضوع ایمان توجه نشان داد و تلاش کرد تا برای پیشبرد مقاصد سیاسی و فرهنگی خود تعریفی از ایمان ارائه دهد، فرقه خوارج بود. ابن تیمیه بر مسئله ایمان و اسلام تأکید می‌کند و می‌گوید: «بحث بر سر معنای این دو کلمه نخستین اختلاف داخلی‌ای بود که میان مسلمانان پدید آمد.» (ابن‌تیمیه، 1392 ق: 142). ] این نظر ابن تیمیه درست نیست؛ زیرا اولین اختلاف داخلی، بحث بر سر امامت و جانشینی پیامبر خداr بود، که بلافاصله پس از رحلت پیامبرr رخ داد، در حالی‌که بحث ایمان و اصل پیدایش گروه خوارج مربوط به سال‌های خلافت علی‌بن ابی طالبu یعنی، دست کم، بیست و پنج سال بعد بود. در هر‌حال، می‌توان موضوع ایمان را در ردیف سه موضوع مورد اختلاف اولیه قرار داد نیز در مجمع‌البیان، ایمان را به معرفت تفسیر کرده و می‌گوید: «اصل ایمان معرفت به خدا و پیامبر او و همه آنچه پیامبران آورده‌اند، و هر آگاه به چیزی، تصدیق‌کننده آن است» (طبرسی، مجمع‌البیان: 1/ 89 به نقل از سبحانی، 1416 ق: 11).
2. عمل: معتزله، حقیقت ایمان را عمل می‌دانند و کسی که اعمال اصلی را ترک کند، خارج از حد ایمان است (دادبه، 1380: 2 / 655). البته آنها اطلاق کلمه کفر را بر این عده جایز نمی‌دانند و جایگاهی میانه کفر و ایمان برای این دسته قائل‌اند (المنزله بین المنزلتین). خوارج نیز چیزی شبیه معتزله و تندتر از آنان می‌گویند. به نظر خوارج مرتکب کبیره، کافر است و برخی او را مشرک می‌دانند. دسته‌ای از خوارج که «فضیلیه» نام دارند، هر گناهی را ـ هر چند صغیره باشد ـ موجب خروج از ایمان و کفر‌شدن می‌دانند. ‌(شیخ طوسی، 1400 ق: 141).
3. زبان: به‌گمان اکثر مرجئه، ایمان تصدیقِ زبانی است و کفر انکار زبانی (شیخ طوسی، 1400 ق: 140 ـ 141). از آنجا که کار زبان اقرار به حقانیت اصول اسلامی است، پس ایمان همان اقرار است. محمدبن کرّام‌السجستانی و به‌تبع او کرّامیه معتقدند که چون پیامبر و اصحاب آن حضرت، ایمان کسی که شهادت زبانی بدهد پذیرفته‌اند، پس ایمان چیزی جز اقرار زبانی نیست (سبحانی، 1416 ق: 13 ـ 14؛ دادبه، 1380: 2 / 654) اشتباه این گروه در این است که نتوانسته‌اند میان ایمان و اسلام و نیز مراتب اسلام تمایز بگذارند.
4. دل: شیخ طوسی، به دلیل معنای لغوی و اینکه اصل در اصطلاحات عدم انتقال معنای اصطلاحی از معنای لغوی است، مگر اینکه دلیلی بر نقل اقامه شود، ایمان را صرفاً کار دل می‌داند و می‌گوید: 
ایمان تصدیق قلبی است و آنچه بر زبان جاری می‌شود شرط نیست و هر کس که خدا و پیامبر و همه آنچه خدا معرفتش را واجب گردانده، بشناسد و به آن اعتراف داشته باشد و آن را تصدیق کند، مؤمن است. کفر نقیض آن است، و آن عبارت است از انکار قلبی، نه زبانی. نسبت به آنچه خداوند معرفتش را بر او واجب کرده است (شیخ طوسی، 1400 ق: 140).
در این دیدگاه، اقرار زبانی نه جزء حقیقت ایمان است، نه شرط آن. حتی برخی معتقدند که انکار زبانی هم ضرر ندارد، مشروط بر ‌آنکه آن اصول یاد شده را در قلب پذیرفته باشد. جهم‌بن صفوان، و به تبع او جهیمه، این نظر را دارند. اما اکثر طرفداران این دیدگاه، در مورد تصریح به خلافت ساکت‌اند. بسیاری از اشاعره، برخی از مرجئه، نجاریه و گروهی از متکلمان امامیه، مانند سیدمرتضی ، مولی عبدالرزاق لاهیجی و شیخ طوسی (که گذشت)، از این دیدگاه طرفداری می‌کنند (دادبه، 1380: 2 / 654). ابن میثم ] کمال‌الدین میثم‌بن علی‌بن میثم البحرانی (م 679 ق) ادیب و متکلم متبحر شیعه قاضی عضدایجی و سیدشریف جرجانی همین را می‌گویند (تفتازانی، 1409 ق: 5 / 181 ـ 200؛ جرجانی، 1370: 8 / 322 ـ 323).
5. معرفت و عمل: آقای شبستری معتزله را طرفدار این نظریه می‌داند، هر چند در دیدگاه شیخ طوسی، معتزله ایمان را عمل صرف می‌دانند (شیخ طوسی، 1400 ق: 141)، در همین حال به نظر آیت‌اللّه سبحانی، معتزله ایمان را تصدیق و عمل و اقرار زبانی می‌دانند (السبحانی، 1416 ق: 12). به هر حال آقای شبستری می‌گوید در نظر معتزله:
واجب گردانیدن نخستین، کار عقل است، نه شرع؛ ایمان در درجه اول تبعیت عملی از ایجاب‌های عقلی است و در درجه دوم تبعیت عملی از ایجاب‌های شرعی. در نظر معتزله مرتکب گناهان کبیره نمی‌تواند مؤمن باشد؛ چون ارتکاب این گناهان تخلف آشکار از عمل به وظیفه است (شبستری، 1380: 10 / 714).
اما به نظر می‌رسد این برداشت از نظر معتزله قرین به صواب نباشد؛ زیرا، چنان که خود مؤلف محترم آورده است: «در نظر معتزله تصدیق وجود خدا و پیامبران و اوامر و نواهی‌الاهی از اساسی‌ترین وظایف انسان است و وقتی این وظایف را به جا می‌آورد، مؤمن شناخته می‌شود» (شبستری، 1380: 10 / 714). بنابراین، اگر از نظر معتزله لازم است که وجود خدا و پیامبران را تصدیق کنیم، به دلیل این نیست که معرفت را جزء حقیقت ایمان می‌دانند، بلکه به دلیل آن است که آن را یکی از واجبات می‌دانند. یعنی آن چه داخل حقیقت ایمان است، عمل به واجبات و ترک محرمات است. بنابراین، تفسیر شیخ طوسی از دیدگاه معتزله درست‌تر می‌نماید.
6. دل و زبان: براساس این دیدگاه ایمان عبارت است از تصدیق قلبی به اضافه اقرار زبانی و هیچ یک بدون دیگری کافی نیست. خواجه نصیرالدین طوسی و علامه حلی در کتاب کشف المراد و فی شرح تجرید الاعتقاد، بر این قول‌اند. اکثر فقیهان، برخی از اشاعره و بیشتر امامیه از این قول طرفداری کرده‌اند. فتح اللّه کاشانی در کتاب خلاصه المنهج تصریح کرده که امامیه بر این قول اجماع دارند (دادبه، 1380: 2 / 654). اما این ادعا درست نیست و در میان امامیه بسیاری قول اول را قبول دارند و بیساری ایمان را فقط کار دل و قلب می‌دانند. خواجه نصیرالدین طوسی در استدلال بر گفته خودش می‌گوید که تصدیق تنها کافی نیست، زیرا در قرآن می‌فرماید: «وَ جَحَدُوا بِهَا وَ استَیقَنَتهَآ أَنفُسَهُمْ» (نمل، 14). علامه حلی نیز آیه دیگری اضافه می‌کند: «فَلَمَّا جَآءَهُم مَّا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ» (بقره، 89). در این آیات معرفت برای کسانی اثبات شده است، در حالی که کافرند. بنابراین، تصدیق تنها می‌تواند با کفر جمع شود و ایمان نیست. از طرف دیگر اقرار زبانی تنها نیز کافی نیست؛ زیرا در قرآن آمده است:‌ «قَالَتِ الاَعرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّم تُؤمِنُوا وَ لَکِن قُولُوا أَسلَمنَا» (حجرات، 14). این آیه نشان می‌دهد که اقرار زبانی اعراب برای ایمان داشتن آنها کافی نیست (علامه حلی، 1353: 270). قسمت دوم استدلال آن بزرگان درست است، اما قسمت اول ‌آن نادرست است؛ زیرا ‌آن آیات ناظر به تصدیق قلبی نیستند، بلکه معرفت را بیان می‌کند و میان معرفت و تصدیق قلبی تفاوت است. اشکال کار در اینجاست که آن دو بزرگوار تصدیق قلبی را همان معرفت گرفته‌اند، در حالی‌که تصدیق قلبی چیزی فراتر از معرفت است و عملی اختیاری است که با گره‌زدن دل به یک چیز تحقق پیدا می‌کند.
7. دل و زبان و عمل: مطابق این دیدگاه ایمان آمیزه‌ای از تصدیق قلبی، اقرار زبانی و عمل ظاهری است. مستند این دیدگاه روایاتی است که از پیامبر اسلامr در این زمینه وارد شده است که فرمودند: «ایمان عقد قلبی و گفتار به زبان و عمل جوارح است». قدمای اهل سنت، متکلمان خوارج، حشویان از اهل اخبار و برخی از امامیه از این دیدگاه حمایت کرده‌اند. برخی دیگر نیز کوشیده‌اند اثبات کنند که عمل به ارکان از جمله ایمان نیست، بلکه دلیل بر ایمان است؛ زیرا اگر عمل، جزء ایمان بود در آیات فراوانی از قرآن گفته نمی‌‌شد که «الذین آمنوا و عملوا الصالحات»، چون ذکر عمل صالح جدای از ایمان شده است، معلوم است که خارج از حقیقت ایمان است. (دادبه، 1380: 2 / 655).
جمع‌بندی و نتیجه‌گیری 
از میان هفت نظریه‌ای که درباره ایمان داده شده، دیدگاه چهارم درست به نظر می‌رسد. تعریف شیخ‌طوسی از ایمان که آن را تصدیق قلبی می‌داند، هم با معنای لغوی آن سازگارتر است، هم با مجموعه آیات قرآن و روایات اهل‌بیت بیشتر تطبیق می‌کند. در عصر حاضر نیز بزرگانی چون علامه طباطبایی‌(ره) همین نظر را دارند. ایشان در تفسیر المیزان می‌گویند که ایمان به خدا، عقد قلبی بر توحید او و شریعتش است و ایمان به پیامبر، عقد قلبی بر این است که او پیامبر خداست و باید از امر و نهی او تبعیت کرد و حکم او حکم خداست (طباطبایی، 1393 ق: 15 / 145). ایشان ایمان را غیر از علم می‌داند و صرف علم به حقانیت چیزی را در ایمان آوردن به آن کافی نمی‌داند (طباطبایی، 1393 ق: 18 / 259). ایشان همچنین ایمان را قابل ازدیاد و کاهش می‌داند و عمل را نیز خارج از ایمان می‌داند. (طباطبایی، 1393 ق: 18 / 259 ـ 260)
شش نظریه دیگر نه با دیدگاه قرآنی مطابقت دارند، نه با استعمال لغوی کلمه «ایمان» و نه با تحلیل فلسفی و روان‌شناختی ایمان. چنانکه گذشت علم و عمل و گفتار چیزهایی غیر از ایمان‌اند. ریشه اصلی واژه «ایمان»، امن و امان است که امری نفسی و درونی است. امنیت در برابر ترس قرار دارد. هنگامی که به کسی ایمان می‌آوریم، به او ایمنی می‌بخشیم و می‌گوییم از مخالفت ما در امان هستی. این امنیت تا از عمق وجود مؤمن برنخاسته باشد، به طرف مقابل سرایت نمی‌کند. در تحلیل فلسفی ایمان نیز همین مسئله وجود دارد. تصدیق لفظی (گفتار) و ذهنی (علم) تنها لایه‌های ظاهری ایمنی را دارند. عمق ایمنی هنگامی پدید می‌آید که تصدیق در قلب و با عمق وجود باشد. اینجاست که مرز میان ایمان، و علم و عمل آشکار می‌گردد. ایمنی حقیقی زمانی پدید می‌آید که بدانیم یک شخص با حقیقت وجودش، نه با زبان دوگانه و عمل ریاکارانه، ایمان آورده است. پس به طور قطع، باید تصدیق قلبی را جزء حقیقت ایمان بدانیم. این موضوع، نیز در آیات قرآن به روشنی مشاهده می‌شود.
از سوی دیگر، نمی‌توان گفتار یا علم یا عمل را جزء حقیقت ایمان دانست؛ زیرا می‌توان صورت‌هایی را فرض کرد که میان ایمان و تصدیق قلبی با علم و عمل و گفتار جدایی پدید آید. هنگامی که کسی در فشار قرار می‌گیرد و حقیقتاً ایمان دارد، اما مجبور می‌شود عمل یا گفتاری برخلاف مقتضای ایمانش انجام دهد، نمی‌توان گفت که او ایمان ندارد. هم استعمال لغت این موضوع را تأیید می‌کند و هم تحلیل فلسفی و روان‌شناختی. البته، آنچه بیش از همه در این بحث تعیین‌کننده است، استعمال این مفهوم در قرآن است.
ایمان چیزی است که شرایط بود و نبود آن باید به تأیید شریعت برسد. با ملاحظه آیات قرآن و جمع‌بندی آنها به این نتیجه رسیدیم که علم و عمل و گفتار، خارج از حقیقت ایمان شناخته شده‌اند. بنابراین باید هر سه قول اول را مردود دانست. 
از طرفی، ترکیبی از این سه چیز، همراه تصدیق قلبی یا بدون آن، نیز نمی‌تواند حقیقت ایمان را بسازد. زیرا وقتی این سه چیز نتوانستند جزء حقیقت ایمان باشند، تفاوتی نمی‌کند که همراه چیز دیگری، یا به تنهایی در نظر گرفته شوند. براین اساس، قول‌های پنجم، ششم و هفتم نیز ناصواب‌اند.
بنابراین، می‌توان ویژگی‌های ایمان را به اختصار این‌چنین برشمرد: ایمان، عملی اختیاری، یعنی تصدیق قلبی یا عقدالقلب است که با تسلیم قلبی و رضایت باطنی همراه است و اطمینان‌آور است و قابل افزایش یا کاهش و نیز تبدیل یافتن به کفر و تکذیب است و به دلیل قلبی‌بودن، قابل پوشاندن است. ایمان غیر از علم و معرفت است، در عین حال با شک قابل جمع نیست. ایمان براساس معرفی خدا در درون انسان و میثاقی است که خداوند از آدمیان گرفته است و پیامبران یادآور آن پیمان‌اند و مؤمنان نیز به پیمان خود وفا می‌کنند. ایمان مستلزم توکل بر خداست و هر چند ملازمت ذاتی با گفتار یا عمل ندارد، در صورت نبودن مانع ملازمت خارجی با اقرار زبانی و عمل ظاهری دارد. اقرار زبانی نشانه رسمی و اجتماعی ایمان است و سایر اعمال ظاهری تجلیات ایمان و نیز تصدیق‌کننده ایمان‌اند.
درباره نسبت میان ایمان و اسلام، به اجمال می‌توان ایمان را رتبه‌ای برتر از اسلام دانست. براساس آنچه گذشت، اسلام علاوه بر ‌آنکه نام دین خداست، نام مرحله تسلیم‌شدن ظاهری است که موجب تحقق آثار دنیوی می‌شود،‌ آنچه آثار آخرتی را ایجاب می‌کند، ایمان است. اما اگر خواسته باشیم کمی بیشتر تفصیل دهیم، می‌توانیم مراتبی را که علامه طباطبایی (ره) برای اسلام و ایمان ذکر کرده‌اند به‌طور خلاصه بیان کنیم. ابتدا معنای اسلام:
«اسلام» و «تسلیم» و «استسلام» یک معنا دارند و همه از «سلم»اند. اگر از دو چیز، یکی نسبت به دیگری به‌گونه‌ای باشد که با آن مخالفت نکند و آن را دفع نکند، نسبت به آن چیز اسلام آورده یا تسلیم آن شده است. خدای متعال می‌فرماید: «بَلَی مَن أسلَمَ وَجهَهُ لِلَّهِ؛ آری هر کس خود را با تمام وجود به خدا تسلیم کند.‌» (بقره، 112) و
(بقره، 112) و نیز می‌فرماید: «وَجَّهتُ وَجهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَوتِ وَ الاَرضَ حَنِیفا؛ از روی اخلاص و تسلیم روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است.» (انعام: 79). ... پس اسلامِ انسان نسبت به خدا ویژگی انقیاد و قبول از خدا نسبت به هر چیزی است که از سوی خدا به انسان برسد، چه امور تکوینی، از قضا و قدر باشد، چه امور تشریعی، از امر و نهی، باشد، چه هر چیز دیگر. از همین روست که اسلام دارای مراتبی است، بستگی دارد که مراتب چیزهایی که از سوی خدا می‌رسد چه باشد. (طباطبایی، 1393 ق: 1 / 301) 
ایشان همچنین اسلام را تسلیم عملی به دین از طریق عمل به همه تکالیف دانسته‌اند و ایمان را عقدالقلب نسبت به دین می‌دانند، به‌گونه‌ای که عمل جوارح بر ایمان مترتب شود. به همین دلیل است که در آیه: «اِنَّ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ وَ المُؤمِنینَ وَ المُؤمِناتِ» (احزاب، 35) مسلمان جدای از مؤمن ذکر شده است. (طباطبایی، 1393 ق: 16 / 314)
علامه طباطبایی‌(ره) برای اسلام و ایمان چهار رتبه ترسیم می‌کند. هر مرتبه‌ای از ایمان بالاتر از اسلام هم‌رتبه خودش است. یعنی در رتبه اول اسلام و ایمان، ایمان بالاتر است. همین‌طور در رتبه‌های بعدی. اینک آن چهار رتبه:
1. اولین رتبه اسلام، قبول ظاهر امر و نهی‌های شرعی، با گفتن شهادتین بر زبان است، خواه قلباً هم آن را قبول کرده باشد، خواه قبول نکرده باشد. خدای متعال در قرآن کریم می‌فرمایند: «قالَتِ الاَعرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّم تُؤمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسلَمنَا وَ لَمَّا یَدخُل الاِیمانُ فِی قُلُوبِکُم» (حجرات، 14). به دنبال این مرتبه از اسلام، اولین مرتبه ایمان است که پذیرش قلبی همان شهادتین است و لازمه‌اش عمل به بیشتر مسائل فرعی است.
2. دومین رتبه اسلام، پس از ایمان رتبه اول قرار می‌گیرد و آن تسلیم و انقیاد قلبی به اغلب اعتقادات حق به تفصیل و اعمالی که به تبع آن لازم می‌شود، هر چند ممکن است گاهی خلافی هم صورت بگیرد. این اسلام در متقیان پدید می‌آید و خداوند در وصف آنان می‌فرماید: «الَّذِینَ ءَامَنُوا بِاَیَتِنَا وَ کَانُوا مُسلِمینَ؛ کسانی که به آیات ما ایمان آوردند و تسلیم بودند.» (زخرف، 69) و نیز فرمود: «یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا ادخُلُوا فِی السِّلمِ کَآفَّهَ؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید، همگی به اطاعت خدا درآیید.» (بقره، 208). این اسلام، در رتبه پس از ایمان رتبه اول قرار دارد و پس از این اسلام ایمان رتبه دوم قرار می‌گیرد و آن اعتقاد تفصیلی به حقایق دینی است: «اِنَّمَا المُؤمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَم یَرتَابُوا وَ‌جَهَدُو
بِأَموَلِهِم وَ‌ أَنفُسِهِم فِی سَبیل اللَّهِ أَولَئِکَ هُمُ الصَّدِقُونَ؛ به راستی که مؤمنان کسانی‌اند که به خدا و پیامبر او گرویده و شک نیاورده‌اند و با مال و جانشان در راه خدا جهاد کرده‌اند، اینان‌اند که راست‌کردارند» (حجرات، 15) و نیز فرمود: «یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا هَل أَدُلُّکُم عَلَی تِجَرَهٍ تُنجِیکٌم مِّن عَذَابٍ أَلیمٍ * تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ‌رَسُولِهِ وَ تُجَهِدُونَ فِی سَبیل اللَّهِ بِأَموَلِکُم وَ‌أَنفُسِکُم؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، آیا شما را بر تجارتی راه نمایم که شما را از عذابی دردناک می‌رهاند؟ به خدا و فرستاده او بگروید و در راه خدا با مال و جانتان جهاد کنید.» (صف، 10 ـ 11). در این ‌آیه، خداوند مؤمنان را به ایمان راهنمایی کرده است. بنابراین ایمان دوم غیر از ایمان اول است.
3. مرتبه ‌سوم اسلام، پس از ایمان رتبه دوم به دست می‌آید. هنگامی که نفس انسان ایمان رتبه دوم و اخلاق ‌آن رتبه را پیدا کرد، قوای مختلف او انقیاد پیدا می‌کنند و تسلیم خداوند می‌شوند و از زخارف دنیا دل می‌برند و به‌گونه‌ای خداوند را اطاعت می‌کنند که گویا او را می‌بینند و اگر به این حد هم نرسند، گویا خداوند آنها را می‌بیند و در باطن انسان در انقیاد به خداوند هیچ مشکلی وجود ندارد: «فَلاَ وَ رَبِّکَ لاَیُؤمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ‌ بَینَهُم ثُمَّ لاَیَجِدِوُا فِی أَنفُسِهِم حَرَجًا مِّمَّا قَضَیتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسلِیمًا» (نساء، 65). این تسلیم محض، مرتبه‌ای بالاتر از ایمان مرتبه دوم است. پس از این اسلام، ایمان رتبه سوم پدید می‌آید و همراه اخلاق فاضله‌ای مانند رضا، تسلیم، صبر، زهد، ورع و ... است. خداوند می‌فرماید: «قَدأَفلَحَ المُؤمِنُونَ * الَّذِینَ هُم فِی صَلاَتِهِم خاشِعُونَ * وَ الَّذِینَ هُم عَن اللَّغو مُعرضُون» (مؤمنون: 1 ـ 3). شاید بتوان رتبه دو و سه را یک رتبه دانست.
4. پس از اینکه ایمان رتبه سوم تحقق پیدا کرد و انسان به وظیفه عبودیت خود عمل کرد و در برابر خداوند مانند بنده مملوکی بود که هر‌چه مولایش بخواهد همان بشود، اسلام رتبه چهارم فرا‌می‌رسد و آن وقتی است که عنایتی ربانی او را در برگیرد و شهود کند که همه ملک از ‌آن خداست و هیچ چیز مالک چیزی نیست، مگر به خواست خدا و هیچ صاحب اختیاری جز خدا نیست. این افاضه ‌الاهی کسبی نیست، بلکه وهبی است و اراده انسان تأثیری در آن ندارد و شاید آنجا که قرآن از قول ابراهیم می‌گوید: «‌رَبَّنَا وَ اجعَلنَا مُسلِمَین ِ‌لَکَ وَ مِن ذُرِّیَتَنَآ أُمَّهً مُّسلِمَهً لَّکَ وَ‌ أَرِنَا مَنَاسِکَنَا وَ‌تُب عَلَینَآ اِنَّکَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ» (بقره: 128)، اشاره به این مرتبه از اسلام باشد. مرتبه چهارم ایمان، فراگیری همین حالت نسبت به همه وجود انسان است: «َلاَ اِنَّ أَولِیَآءَ اللَّهِ لاَخَوفٌ عَلَیهِم وَ‌ لاَهُم یَحزَنُون‌ * الَّذِینَ 
ءَامَنُوا وَ کَانُوا یَتَّقُونَ....» (یونس، 62 ـ 63). این مؤمنان وقتی هیچ استقلالی برای چیزی جز خدا قائل نیستند، از هیچ چیز جز خدا نمی‌ترسند و نگرانی و ناراحتی ندارند. (طباطبایی، 1393 ق: 1 / 301 ـ 303).
5. ویژگی‌ها و مراتب اسلام و ایمان
البته باید توجه داشت که این‌ تفکیک میان مراتب اسلام و ایمان، تفکیکی قاطع و دقیق نیست. نه تعیین مرز دقیق میان مراتب ممکن است، نه تعریف ویژگی‌های هر مرتبه چندان دقیق است، نه ترتیب مراتب گریزناپذیر است. فایده این رتبه‌بندی این است که اجمالاً به وجود مراتب مختلف و پاره‌ای ویژگی‌ها که می‌تواند در پایین ‌آمدن یا بالا آمدن رتبه اسلام یا ایمان مؤثر باشد، توجه پیدا شود. اگر بخواهیم در مورد این امور بحثی دقیق بکنیم، شاید نتوان هیچ یک از رتبه‌ها را به دقت تعریف کرد. به‌عنوان نمونه، آیه‌ای که درباره رتبه دوم ایمان آورده شد، آیه 15 سوره حجرات است که بلافاصله پس از آیه 14
همان سوره واقع شده و این آیه در وصف اسلام رتبه یک آورده شد. بنابراین، بهتر بود که آیه شماره 15 برای ایمان رتبه یک بیاید، نه ایمان رتبه دو. سیاق آیه نیز نشان‌دهنده و بیان همه ایمانی است که در آیه شماره 14 از اعراب نفی شد. 
بنابراین تنها می‌توان اجمالاً تمایز میان رتبه‌های ایمان و اسلام را پذیرفت. اصل این مدعا که اسلام و ایمان مراتبی دارند و در هر مرتبه ایمان، از اسلام هم‌رتبه ‌خودش بالاتر است، مدعایی درست است که از مجموع آیات قرآن در این زمینه قابل فهم می‌باشد. 
یک نکته در اطلاق لفظ «اسلام» و لفظ «ایمان» قابل توجه است که این دو لفظ گاهی به یک معنا به کار رفته‌اند و گاهی با تفاوت معنایی. در برخی استعمال‌ها که با اجمال همراه است، ایمان و اسلام به یک معنا به کار رفته‌اند. اما هنگامی که به دقت به کار می‌روند، به ویژه آنجا که هر دو با هم به کار می‌روند هر یک معنایی متفاوت دارد. می‌توان این مثل مشهور را در مورد آنها به کار برد که «الاسلام و الایمان کالمسکین و الفقیر، اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا اجتمعا؛ اسلام و ایمان مانند مسکین و فقیرند که هر گاه با یکدیگر جمع شوند، از هم جدا می‌شوند و هر گاه از هم جدا شوند، جمع می‌شوند.» 
رابطه اسلام و ایمان در استعمال اجمالی، تساوی است و در استعمال تفصیلی عموم و خصوص من‌وجه است.
این استعمال لفظ در معنای فعلی آن است. اما استعمال در معنای فاعلی آن نیز در هر دو اجمالی و تفصیلی را دارد. رابطه «مسلمان» و «مؤمن» در استعمال اجمالی تساوی است و در استعمال تفصیلی عموم و خصوص مطلق است. نمودارهای 8 و 9 نشان‌دهنده این دو استعمال‌اند.
ممکن است این شبهه به ذهن کسی خطور کند که اگر در استعمال تفصیلی، رابطه اسلام و ایمان عموم و خصوص من‌وجه است، ممکن نیست که رابطه مسلمان و مؤمن، عموم و خصوص مطلق باشد؛ زیرا اگر بتوان جایی را یافت که ایمان هست ولی اسلام نیست (نوک هرم در نمودار 7)، پس در استعمال معنای فاعلی نیز باید همین موضوع را در نظر داشت. استعمال اسم فاعل به تبع فعل است. در پاسخ باید گفت، بله استعمال اسم فاعل به تبع فعل است، اما اگر یک شخص دارای دو حیثیت فاعلی بود، می‌توان اسم فاعل را به کار برد و کاربرد اسم فاعل با نظر به همان حیثیت فعل است که وی آن را دارد. حال در باب رتبه بالای ایمان، که فراتر از اسلام است باید گفت که کسی که به آن رتبه می‌رسد، رتبه‌های پایین‌تر، از جمله اسلام، را از دست نداده است. نام آن رتبه را اسلام نمی‌گذارند، اما کسی که در آن رتبه است هم مؤمن است و هم مسلمان و با رسیدن به آن رتبه، مسلمانی را از دست نمی‌دهد. بلکه شرط وقوع د‌ر آن رتبه بالا، بقای ویژگی‌های رتبه‌های پایین‌تر است.
براساس تصویر ارائه شده، به راحتی می‌توان میان آیات و روایاتی که در پاره‌ای موارد تعارض ظاهری مشاهده می‌شود، جمع کرد و نقش هر یک از ایمان و اسلام و آثار هر یک را در جای خود مشاهده نمود. از جمله می‌توان فهمید که اسلام، علاوه بر بعد بیرونی، بعد درونی و قلبی نیز دارد. اسلامِ قلب، برداشتن هر‌گونه مانعی بر سر راه اراده خداوند است، عصیان نکردن و انقیادداشتن است. اسلام رایحه‌ای سلبی دارد؛ یعنی بیشتر به رفع یا دفع مانع شبیه است. در حالی که ایمان رایحه‌ای ایجابی دارد و بیشتر به ایجاد مقتضی شبیه است. اسلام، تسلیم اراده دیگری‌شدن است، ایمان دل به دیگری دادن است. اسلام رهاسازی خود است، ایمان حرکت دادن خود است. اسلام مقهوریت است، ایمان محبوبیت. اسلام بر پایه بیم (خوف) است و ایمان بر پایه امید (رجاء) منابع مآخذ
1. قرآن کریم.
2. کتاب مقدس.
3. آمدی، عبدالواحد، غررالحکم و دررالکلام، شرح جمال‌الدین خوانساری، تحقق ابن تیمیه، تقی‌الدین ابوالعباس احمدبن عبدالحلیم (1392 ق) الایمان، 1360، بیروت، دارالتضامن.
4. ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغه، تحقیق عبدالسلام محمدهارون، 1389 ق، مصر، ابن‌منظور، ابوالفضل جمال‌الدین محمدبن مکرم، لسان العرب، 1405 ق، قم، نشر ادب الحوزه.
5. الازهری، ابومنصور محمدبن احمد، معجم تهذیب اللغه، تحقیق ریاض زکی قاسم، التفتازانی، 1422 ق، مسعودبن عمربن عبداللّه، شرح المقاصد، تحقیق عبدالرحمن عمیره، 1409 ق، قم، الجرجانی، سیدشریف علی‌بن محمد، شرح المواقف، 1370، قم، منشورات الشریف الرضی.
6. الجوهری، اسماعیل‌ بن حماد، الصحاح، تحقیق احمد عبدالعزیز عطار، 1990، بیروت، دارالعلم للملایین.
7. الخلیل ‌بن احمد، ترتیب کتاب العین، ترتیب و اعداد محمدحسن بکایی، 1414 ق، قم، مؤسسه النشر الاسلامی.
8. السبحانی. جعفر، الایمان و الکفر فی الکتاب و السنه، 1414 ق، قم، مؤسسه الامام الصادق.
9. الشیخ الطوسی، ابوجعفر محمدبن الحسن، الاقتصاد: الهادی الی طریق الرشاد، 1400 ق، تهران، مکتبه جامع چهل ستون.
10. العلامه الحلی، ابومنصور الحسن‌بن یوسف‌بن علی‌بن المطهر، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، 1353، صیدا، مطبعه العرفان.
11. الکلینی، ابوجعفر محمدبن یعقوب ابن اسحاق، الاصول من الکافی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، 1381 ق، تهران، مکتبه الصدوق.
12. المتقی الهندی، علاءالدین علی‌بن حسام‌الدین، کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، تصحیح صفوه السقا، 1379 ق، بیروت، مکتبإ التراث الاسلامی.
13. المجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، 1404 ق، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
14. ایزوتسو، توشی هیکو، خدا و انسان در قرآن، ترجمه احمد آرام، 1372، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
14. ساختمان معنایی مفاهیم اخلاقی ـ دینی در قرآن، ترجمه فریدون بدره‌ای، 1360، تهران، انتشارات قلم.
15. مفهوم ایمان در کلام اسلام، ترجمه زهرا پور سینا، 1379، تهران، سروش.
16. دادبه. اصغر، «ایمان»، در دایره‌المعارف تشیع، زیر نظر احمد صدر حاج سیدجوادی، کامران فانی و بهاءالدین خرمشاهی، 1380، تهران، نشر شهید سعید محبی.
17. ری‌شهری، محمد، میزان الحکمه، 1416 ق، قم، دارالحدیث.
18. شبستری، محمدمجتهد، «ایمان»، در دائره المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، 1380، تهران، مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی.
19. الصدوق، ابوجعفر محمدبن علی‌بن الحسین‌بن بابویه القمی، عیون اخبار الرضا، تحقیق السید مهدی الحسینی اللاجوردی، بی‌تا، تهران، منشورات جهان.
20. طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، 1393 ق، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطلوبات.
21. ملکیان، مصطفی، راهی به رهایی؛ جستارهایی در باب عقلانیت و معنویت، 1381، تهران، نگاه معاصر

تهمت

تهمت از نگاه اسلام:

تهمت به چه معنيست ؟

تهمت يعني بدون اثبات ،سخني فردي بگويد برعليه فردي ديگر.

امام صادق‌می‌فرماید: "تهمت زدن به بی‌گناه از کوه‌های عظیم نیز سنگین‌تر است‌".

درقرآن كريم و روايات  به دوري از آن نهي شده است . بسياري از انسانها بدون دليل خاصي تهمتي ميزنند بدون آنكه قادر به اثبات آن باشند . 

وقتي فردي در مقابل فرد ديگر سئوالي ازخود فرد مي پرسد يا موضوع نامعلومي ميخواهد توسط خود شخص اثبات شود اين به معناي تهمت نيست .

تهمت يعني حرفي كه اولا انسان درميان جمع بزند و دوما دليل كافي براي اثبات آن نداشته باشد.

پس نبايد فكر كرد كه كسي نميتواند از كسي سئوالي بپرسد چون اين تهمت ناميده ميشود. اتفاقا بهترين راه كشف مجهولات درباره يك فرد اينست كه از خود فرد پرسيده شودهمراه با ايجاد فضاي امن و پنهان از ديد ديگران . در روايات هم به اين تاكيد شده است كه نبايد به شنيده هاي مردم اكتفا كرد چون به نظر امام علي بين حق و باطل چهار انگشت فاصله است.

الف)دربرابر شنيدن يك تهمت بايد چكار كرد؟

بهترين كار اينست كه با توجه به اين ضرب المثل عمل شودكه " نبايد يكطرفه به دادگاه رفت".

 عبدالرحمن بن غنم از رسول الله روایت نقل می کند که : نبی اکرم ارشاد فرمودند بهترین بندگان خدا کسانی هستند که بادیدن آنها ، الله تعالی، به یاد بیاید . و بدّترین انسان ها کسانی هستند که جاسوسی می کنند و کسانی که دو نفر را از هم جدا می کنند و  کسانی که تلاش می کنند تا مسلمانی را به گناه یا پریشانی مبتلا بکنند .

 

ب) تهمت چرا زده ميشود؟

1)بعضي ها بخاطر جهالت به كسي تهمت ميزنند و آنرا بيان ميكنند بدون آنكه اثبات شده باشد.

2) بعضي ها عمدا به كسي تهمت ميزنند بدون اينكه اثبات كنند واين بيشتر كار حسود است .

حضرت علی رضی الله عنه روایت می کند: هر آن شخصی که مرد یا زن مسلمانی را بنا بر فقر وتنگدستی اش ذلیل وحقیر بداند خداوند اورادر روز قیامت  در اجتماع جمیع خلایق ذلیل ورسوا می گرداند .  هر شخصی که مرد یا زن مسلمانی را مورد تهمت قرار می دهد و او را به آن چنان عیبی منسوب می کند که در او نیست در روز قیامت او را  تا آن وقت بر تپّه ای از شعله های آتش می ایستانند که آن شخص خودش آنرا تکذیب کند .

در قرآن هم به شدت در برابر تهمت موضع گيري شده است :

سوره النور/آيه23: "کسانی که به افراد با ایمان نسبت زنا داده‌اند در دنیا و آخرت ملعون خواهند بود و به عذاب سخت معذب خواهند شد".

ج) چكار شود تا جلوي تهمت گرفته شود؟

دربيشتر مواقع نميتوان جلوي دهن مردم را بست يا به قولي بهتر: جلوي دروازه را ميشه بست اما جلوي دهن مردم را نه!

بهترين راه اينست كه خود فرد نسبت به رفتارهايي كه ميكند حساس باشد تا سوء تفاهم براي كسي بوجود نيايد يا اگر كسي عمدا خواست تهمتي بزند نتواند يك رفتار خاص را براي ادعاي خودبيان كند. فرد نبايد محيط سوءظن براي خودش ايجاد كند.

امیر مؤمنان ـ علیه السلام ـ فرمود: کسی که خود را در معرض تهمت قرار دهد، نباید کسی را که به او بد گمان می‌شود ملامت و نکوهش کند.

امام صادق(ع):کسی که به موضعی از مواضع تهمت برود و متهم شود نباید جز خودش را ملامت کند. و نیز امیر مؤمنان ـ علیه السلام ـ در وصیت به فرزندش امام مجتبی ـ علیه السلام ـ فرمود: از محل تهمت بر حذر باش و دوری کن، همچنین از مجلسی که به آن گمان بد برده می‌شود.

عذاب اخروي تهمت زدن ناروا:

ابو الدرداء می فرماید رسول الله فرمودند: کسی که برای بدنام کردن مسلمانی حرفی می زند  خرابی را بیان می کند  که در آن مسلمان وجود ندارد الله تعالی او را در آتش زندان می کند تا زمانی که حرف خود را ثابت نماید .

درآخر اين نكته قابل تامل است كه: كسي كه تهمت ميزند بر بيگناهي آثار آن در همين دنيا هم خواهد ديد .

امام صادق: هر گاه مؤمنی برادر مؤمن خویش را متهم سازد و به او تهمت بزند ایمان از قلب او محو می‌شود همچنانکه نمک در آب ذوب می‌گردد.

كساني كه تهمت ميزند بايد بدانند كه ، با انگشت در منزل  كسي را به ناحق نرنند تا با مشت به ناحق در خانه آنها زده نشود. دنيا دار مكافات است  وبسياري از گناهان در همين دنيا جواب داده ميشود مخصوصا تهمت زدن وقتي آبروي مسلماني به خطر بيفتد .

يك تهمت ميتواند يك مسلمان را خراب يا زندگيهايي را فرو بپاشد ، پس همه بايد سعي كنند كه اولا درمورد كسي بي خودي وبدون مدركي قاطع صحبت نكنند ، دوماً صحبت كردن در مورد آن شخص از نگاه ديگران كه براي فرد تعريف كرده اند نباشد، سوماً نبايد همه چيز را همه جا گفت .

هشتاد ضربه شلاق مجازات قوانين اسلامي، وجبران خسارت ناشي ازآن، تهمت ناروا است ولي نبايد مجازات دنيويي واخروي پروردگار  را درمورد فرد تهمت زننده فراموش كرد. خيلي از افراد بودند كه بخاطر يك تهمت به بدبختي هميشگي در دنيا مبتلا شدند. خيلي از افراد بواسطه تهمتي ،بوسيله انسانها به دادگاهي كشيده نميشوند ولي نبايد فراموش كرد كه دادگاه عدل الهي هم آنها را رها خواهد كرد. هرشخص مسئول كارهاي خويش است و خداوند ذكر ميكند كه تمام جوارح شما در روز قيامت به سخن مي آيند و شهادت ميدهند.

داستان حضرت يوسف در قرآن بهترين گواهي دهنده به اينست كه شخص بيگناه و تهمت زده شده اي حتي اگر هيچكس پشتيبان او نباشد ، خداوند از او حمايت خواهد كرد وعاقبت تهمت زنندگان رسوايي خواهد بود.

داستان حضرت موسي و متهم كردن او به جادو كردن هم يكي ا ز داستانهاييست كه منجر به رسوايي تهمت زنندگان شده است.

داستان حضرت مريم وتهمت زدن به او كه حتما زنا كرده تا بچه دار شده، نمونه اي ديگر است كه با به صحبت در آمدن حضرت عيسي در گهواره تهمت زنندگان رسوا شدند.

اميد است همه درمورد اعمالشان حساسيت منطقي داشته باشند تا مورد تهمت قرار نگيرند و همه به اين معني دست يابيم كه سخني كه هيچ دليلي بر صحت آن نداريم و فقط با توجه به شنيده هاي خويش است نگوييم تا موجب ويراني شخصيتي يا ويراني يك زندگي نشويم.